بر این باور همگانی باید تاکید کرد که هیچگاه نباید اصل را فدای فرع نمود. اما اینکه چه چیزی اصل است و یا باید اصل باشد، خود جای بحث دارد. این واقعیت که برای به کرسی نشاندن و یا دستیابی به آنچه که آنرا اصل می شناختیم، چه امکاناتی داریم و آیا این امکان یا امکانات ما را به مقصد خواهد رساند، براستی که خود حدیثی دیگر است. چه بسا که تا اینجای قضیه نیز به درستی توانسته باشیم اصول را شناخته و از فرعیات تفکیک داده باشیم، تقدم و تأخر را سنجیده و راههایی را نیز پیش پای نهاده باشیم، اما به هزار و یک دلیل از رسیدن به مقصود باز مانده باشیم. همین نرسیدنِ به مقصد، خود می بایست زنگ خطری باشد که یک جای کار می لنگد. اما، حکایت "چپ" ایران، بیانگر این واقعیت است که متأسفانه نه یک جای کار، که خیلی از جاهای کارهایمان می لنگند. شاید مشکل از آنجا آغاز شده باشد که طی تقریبا بیش از دو دهۀ اخیر در کارهایمان آنقدر اصول روی اصول انباشته ایم که دیگر امر تشخیص اصل و فرع خود حکایتی گشته و اصلِ قضیه که به دنبال چه چیزی بودیم و چگونه قصد داشتیم تا به آن برسیم، به ته صف رانده شده است.
اگر بر این باور همگانی بار دیگر تاکید کنیم که صحت و سقم تئوری در جریان عمل است که سنجیده می شود، خیزش اخیر مردم ایران خود آن میدان فراخ عملی بود که توسط آن می توان به نقش، اهمیت و جایگاه "چپ" در آن پی برد. در خیزشی که میلیونها نفر زن و مرد، پیر و جوان، معلم و دانشجو، کارگر و زحمتکش به خیابانها می ریزند و شعار "مرگ بر این دولت مردم فریب" سر می دهند، "پیشقراولان مبارزه" هیچ حضور فیزیکی و یا معنوی ای در صحنه ندارند. پس زیاد بی ربط نیست اگر نتیجه بگیریم که اصولاً "چپِ" ما در این میدانِ عمل نه تنها هیچ نقشی نداشت، بلکه اساساً نمی توانست ایفاگر نقشی با اهمیت و یا حتی کم اهمیت گردد. البته می توان مدعی شد که "این خیزش توده ها حاصل سی سال جنایت جمهوری کثیف اسلامی بوده است و چپ در سرتاسر حیات ننگین این رژیم هزینه های سنگینی پرداخته است". این ادعا علی رغم منطقی بودنش نمی تواند منکر این حقیقت شود که در پرتو مبارزات مردم ما در طی حداقل بیست سال گذشته و خصوصاً این خیزش آخری، نشان داده شد که "چپ رادیکال و انقلابی" ایران با همه هزینه های سنگینی که پرداخته و تجارب گرانبهائی که اندوخته است، عملاً نتوانسته در مبارزات بیش از دو دهۀ اخیر نقشی ایفا کند و نه توانسته است که از تجارب اندوخته شده استفاده ای ببرد. مگر نه اینکه اصل قضیه این بود که "کمونیستها" می بایست با "تأمین هژمونی پرولتاریا در مبارزات توده ها"، آنها را در مصاف مبارزات سهمگین به پیروزی رسانده و ...؟
قیام اخیر مردم از یک طرف نمایانگر این واقعیت بود که نیروهای چپ هیچ حضوری در زندگی مبارزاتی توده ها ندارند، از طرفی دیگر اما، رسواگر دروغهایی بود که بعضی از این جریانات مدعی "چپ" به خورد عوام میدانند. آنهایی که مدعی بودند دانشجویان در مبارزاتشان پرچم سرخ برپا نموده و بر روی پرچم خود شعار حزبی آنها را نوشته و یا روزی دیگر مدعی می شدند که دانشجویان مبارز، "گارد آزادی" تشکیل دادند و یا از همه جالبتر، مدعی می شدند که روز سیزده بدر، فلان تیم پیشمرگۀ حزبشان به رهبری "کاک ..." به پارک سنندج زده و پاسداران از شنیدن نام فرمانده پیشمرگه ها دست پاچه شده و از ترس، فرار را بر قرار ترجیح داده اند و مردم از خوشحالی به استقبالشان رفته و غذای خود را با آنها قسمت کرده اند و ... فکر این روز را نمی کردند که دروغها و گزافه گوئی های آنها روزی برملا خواهند شد و آبروی آنها چون "آبروی محمود" خواهد رفت.
چه ادعاهایی که در این مدت نشنیدیم و چه وعده هایی که در این مدت داده نشده اند. و هیهات که روز عمل فرا رسید و در طی این روز نه از "گارد آزادی" خبری بود که پرچم سرخ هوا کند و نه از "پیشمرگه های قهرمان" که به "پارک" سنندج بزنند! و بعضی از جریانات که به هر حال تجربه بیشتری داشتند و اینطور بی مهابا بی گُدار به آب نمی زدند و حداقل جانبِ احتیاط را نگاه میداشتند به این قناعت می کردند که زیر اعلامیه هاشان امضاء کنند: "تشکیلات خارج از کشور..."! و با این عمل، آگاهانه و عامدانه این توهم را در میان ایرانیان ساکن خارج دامن می زدند که از قرار آنها در داخل کشور تشکیلات دارند. خیزش اخیر مسجل ساخت که این دسته نیز در داخل ایران هیچ تشکیلاتی ندارند، و اگر هم دارند، آنقدر سست و بی حالند که حتی توانائی نوشتن یک شعار روی دیوار و گرفتن عکسی از آن و ارسال به خارج از کشور را هم ندارند، چه رسد که آن "تشکیلات" توان تأثیر گذاری هم داشته باشند. و بالاخره آنهایی هم که واقع بین بودند و اهل تقلب و ریا نبوده و صادقانه، صمیمانه و متأسفانه از خارجه نشین شدنشان سخن می گفتند، مبارزات اخیر مردم ایران نشان داد که چقدر از غافله نه که عقب مانده اند، بلکه حسابی جا مانده اند.
خوب، بالاخره خورشید بر آمد و در روشنائی آن به همه ما نشان داده شد و باوراند که در داخل کسی سنگ ما را به سینه نمی زند که هیچ، حتی تره هم برایمان خُرد نمی کنند. آن "خونی" که وقتی "خلق" بپا خیزد به "محراب" تبدیل خواهد شد و از قرار "خلق" باید از روی قدردانی در برابرش سجده کند، حداقل "خون" ما و این "چپ" نخواهد بود. البته سوء تفاهم نشود، منظور این نیست که چپ های انقلابی ایران در برابر ظلم و ستم جمهوری کثیف اسلامی مبارزه و مقاومت نکرده اند، و یا زبانم لال، مرتکب خیانتی شده باشند، نه، به هیچوجه چنین فکر نمی کنم. اتفاقا، چون به این "چپ" دلبسته ام، وابسته ام و خودم را از خانواده همین چپ می دانم و خود را در تمام شکستهایش، ندانم کاریهایش، سر به هوا بودن هایش، مبارزاتش، خون دل خوردن هایش، به زندان شدن هایش، شلاق خوردن هایش، شکنجه شدن هایش، اعدامی دادن هایش، گرسنگی کشیدن هایش، آواره غربت شدن هایش و ... از شکستها درس نگرفتن هایش، شریک میدانم و هنوز هم به آن امید دارم و تئوری هایش را، تئوری رهائی کارگران و زحمتکشان ایران و جهان میدانم، به نقد آن می نشینم.

علت گُسست توده ها از "چپِ" ایران چیست؟
بدون اینکه قصد آن را داشته باشم که به صورت مفصل وارد بحث پیچیده ای به نام "روحیۀ انقلابی" و"اعتلای انقلابی" توده ها و نقش و مسئولیت "پیشاهنگ انقلابی" در آن، بشوم؛ مجبورم اشاره ای مختصر به شرایط بعد از قیام سال 57 داشته باشم. فکر می کنم که اکثر نیروهای چپ قبول دارند که بعد از شکست "انقلاب" سال 57، جنبش توده ها آهسته ولی پیوسته وارد مرحله جدیدی شده بود. خیزش خلقهای ترکمن، کردستان، ترک و عرب، رشد اعتصابات کارگری، اعتراضات کشاورزان در سراسر کشور خصوصاً در شمال ایران و... بیانگر رشد اعتلاء انقلابی در میان توده های زحمتکش شهری و روستائی، فرهنگیان، دانش آموزان و دانشجویان بوده است.
در شرایط رشد اعتلای انقلابی نیز، وظیفه پیشاهنگ انقلابی "پشتیبانی همه جانبه از جنبش آغاز شوندۀ توده ها و بسط و توسعۀ دامنۀ آن در زیر لوای شعارهای کاملاً قابل اجرا"  می باشد. و این بدان معنی است که پیشاهنگ توده ها در این مرحله از جنبش باید با اتخاذ تاکتیک هائی که منجر به پیروزی گردد سعی در تقویت روحیۀ انقلابی توده ها نموده و از سوی دیگر بدینوسیله حمایت مادی و معنوی آنها را به سوی خود و توانائی های خود جلب کند. این پیروزیها می توانند جزئی و ناچیز باشند، اما هدف آن قبل از هر چیز رشد این باور در ذهن توده ها است که پیروزی نهائی و قابل دسترس تنها در گرو اعتماد و حمایت از این پیشاهنگ است که میسر می گردد. به عبارتی از توده ها خواسته می شود که برای پیروزی نهائی اشان باید روی این پیشاهنگ سرمایه گذاری کنند، تن به خطر بسپارند و از چیزی نهراسند.
نیروهای چپ در ایران و یا آنان که خود را مدافع و نماینده حقوق خلقهای تحت ستم ایران میدانستند و قصد "تأمین هژمونی پرولتاریا" را داشته اند، مسئولیتی خطیر در این برهه بر دوشهای خود داشتند. آیا این نیروها پی به موقعیت خود برده بودند؟ و آیا توانسته بودند نقش خود را به درستی ایفاء کنند؟ از جمله پرسشهائی هستند که با هزار و یک دلیل، جوابشان منفی است. متعاقباً، سرکوب وحشیانه جنبش در سال60، از سوی رژیم سفاک و کثیف جمهوری اسلامی، با تمام فداکاریها و از جان گذشتگی های چپ انقلابی ایران، قبل از هر چیز موجب فروپاشی روحیه و اعتلاء انقلابی توده های تحت ستم ما گشت. دامنۀ این شکست برای مبارزان و آزادیخواهان فراتر از آن چه که می شد تصور کرد، وسیع و گسترده بود و توده ها نیز تاوان زیادی از برای این شکست پرداختند. به عنوان نمونه؛ تلاشهای رژیم از بدو به قدرت رسیدنش برای پیشبرد و تحقق طرحهای ارتجاعی در امر یورش به آزادی های فردی و اجتماعی توده ها، به خاطر مقاومت توده ها در برابر آن طرحهای ارتجاعی، عقیم مانده بودند. اما، با سرکوب ددمنشانه جنبش در خلال دهۀ 60، خصوصاً اواخر همان سال 60، به رژیم این امکان را داد تا حجاب اجباری، این سمبل بربریت و نمایانگر ارتجاع کثیف و سیاه اسلامی را در جامعه مستولی سازد. تا قبل از این سرکوب، آن آزادیهای فردی و اجتماعی نیم بندی هم که در جامعه به مدد رشد مبارزات خلقهای تحت ستم ما، آنارشی حاکم در هیئت حاکمه و عدم پیروی دستورات آنها از سوی تودۀ مردم برقرار بود، به یکباره از جامعه رخت بر بست. رژیم توانست با کشتار وسیع نیروهای انقلابی روحیۀ ترس را تا مدتی نسبتاً طولانی جایگزین روحیۀ انقلابی توده ها کند.
اگر انقلاب 1905 روسیه شکست می خورد، و متعاقباً رهبری حزب مجبور به ترک کشور می گردد، اما بدنه حزب با بازسازی خود و تلاش بی وقفه و چندین برابرش نسبت به قبل در جهت بازسازی روابط خود با کارگران و زحمتکشان توانست این اعتماد ضربه خورده را نه تنها دوباره احیا نماید، که حتی رهبری انقلاب سوسیالیستی را نیز در اختیار خود بگیرد. حزب کمونیست بلشویک توانست با مطالعۀ صادقانه شکست و درسگیری از آن، اینبار پاسخ اعتماد کارگران و زحمتکشان را  با پیروزی در انقلاب 1917، بدهد
اما در ایران، به خاطر حجم گسترده سرکوب در سال 60، و عدم برنامه ریزی از پیش تعیین شده "پیشاهنگان انقلاب" برای مقابله با این یورشها و عدم ارتباط ارگانیک و زنده با توده مردم و طبقه کارگر، نیروهای چپ انقلابی ضمن تحمل شکستی سنگین به کردستان ایران و بعد از آن به خارج از کشور پرتاب شدند. این انتظار بیهوده ای است که اگر فرد یا جریان سیاسی ای تصور کند که با صِرفِ تحلیل از شرایط، پخش اطلاعیه و انتشار نشریه در خارج از کشور می تواند آبِ رفته را به جوی باز گرداند و توده ها نیز سخاوتمندانه از همه چیز خود بگذرند و دربست خود را در اختیار فرامین آنها قرار دهند. بعد از شکست فوق و باعدم حضور پیشاهنگان در جامعه و نتیجتاً عدم تلاش در جهت ایجاد ارتباط با توده ها و توضیح دلائل این شکست و تلاش برای کسب اعتمادِ ضربه خوردۀ توده ها، موجباتی را فراهم ساختند تا توده ها دیگر روی این کارت سوخته سرمایه گذاری نکنند. این تنها یکی از دلایل مهم گسست توده ها از "چپ" انقلابی ایران است. هنگامی که در شرایط "اعتلای انقلابی" پیشاهنگ نتواند به وظیفه خود به درستی عمل کند و جنبش را به جای پیروزی با ندانم کاریها و بی برنامگی هایش به شکست رهنمون سازد و بعد از شکست به هر علت، در جامعه خودش حضور نداشته باشد تا مسئولیت شکست را به عهده گرفته و پل های ویران شده را بازسازی و ترمیم نماید، باید تحمل بی اعتمادی و بی اعتنائی توده ها را نیز داشته باشد.
همانطور که اشاره شد، چپ انقلابی ایران به هزار و یک دلیل نمی توانست به مسئولیت تاریخی اش پاسخ صحیح بدهد. اما، یکی از این علت ها، که موجب ناراحتی توده ها به طور اعم و نیروی های هوادار خود این جریانات به طور اخص شده بود، درگیریها و انشعاباتی بودند که گریبان نیروهای چپ را گرفته بودند. توده ها بطور یقین از خود می پرسیدند "هنگامی که اینها خودشان با هم متحد نیستند و نمی توانند مسائل و مشکلاتشان را با یکدیگر حل کنند، چگونه می خواهند انقلابی سازمان داده و رهبری کنند؟!" اگر همین سوال را از هر یک از جریانات مدعی چپ همین حالا نیز بپرسید اغلبشان در پاسخ به سرعت یک مشت "تئوری" پشت سر هم قطار می کنند، که "انشعابات حاصل منطقی مبارزات طبقاتی است و ..." الی آخر! بیش از سی سال است که این جریانها به جای براه انداختن یک مبارزه ایدئولوژیک سالم و صحیح برای فائق آمدن بر این تشتت خفت زا، تا توانسته اند و می توانند به سوهان کشی روح یکدیگر پرداخته و منتظرند تا خطائی از یکی سر بزند، تا آن را در بوق کنند و بدینطریق یکبار دیگر "حقانیت" خود را به اثبات برسانند! متأسفانه وقتی حوزه و دایرۀ عمل و دیدِ انقلابی محدود می گردد اثبات حقانیت خود، تنها و تنها از طریق نفی دیگرانی که قرار بود همراه باشند، صورت می پذیرد. و این حقیقت را توده ها توانسته اند از واقعیت وجودی این "چپ" دریابند و این هم دلیل دیگری است تا توده ها تمایلی به سوی آنها نشان ندهند. برای اثبات این ادعای خود، نظر شما را به تظاهراتهایی که اخیراً در خارج از کشور در پشتیبانی از مبارزات اخیر توده ها در ایران، برپا شده است جلب می کنم. چپ ما بعد از سالیان دراز در خارج بسر بردن، قاعدتاً می بایست در بین توده های ایرانی خارج از کشور که دست بر قضا اکثر آنها به خاطر شرایط جهنمی حاکم در جمهوری اسلامی به خارج کوچ کرده اند، ارتباطات حداقلی داشته باشد. حداقل انتظاری که از آنها می رفت این بود که در اقدامی هماهنگ و منظم بتواند حداقل رهبری مبارزات توده های ایرانی خارج از کشور را در دست داشته باشند، یا که نه، دستِ کم بخشی از آن را در دست داشته باشند. در خارج از کشور دیگر محدودیت ها، اختناق و بگیر و به بندهای داخل ایران که حاکم نبود. نه تنها که چنین نبودیم، بلکه حتی قادر به برپائی یک حرکت فراگیر و منظم در بین خودمان هم نبودیم. تا آنجائی که اطلاعات شخصی خودم گواهی می دهند، در اغلبِ حرکاتی که تاکنون صورت گرفته، دنباله روی، پراکندگی و برخوردار بودن از حداقل اصول سازماندهی و ... از ویژگی های این حرکات اعتراضی بوده اند. عدم استقبال توده های ایرانی خارج از کشور از چپ رادیکال ایران، که اغلب این هموطنان از دست جانیان رژیم به خارج کوچ کرده اند را، اگر حاصل سرخوردگی و یأس آنان از این نیروها نمی دانید، دلیل و یا دلائل آن را چه میدانید؟ خود این مجموعه بیانگر این واقعیت است که چپ با رفتار خود چه بلائی به سر خود آورده و هنوز هم نمی خواهیم به این حقیقت تن در دهیم که قبل از اینکه انگشت اتهام را به سوی فرد، جریان، سیستم، رژیم و سرمایه داری و ... دراز کنیم، نگاهی از درون به خود داشته باشیم و جستجو کنیم ببینیم که اِشکال خودمان کجاست! بیش از سی سال است که همواره اشکالات دیگران را برجسته کرده ایم، بدون اینکه یکبار به نقد خود بنشینیم. و هر گاه فرد یا افرادی تلاش کردند ما را به این واقعیت آگاه سازند، با انواع و اقسام برخوردهای نادرست تلاش نمودیم تا منتقد و انتقاداتش را به شکلی به حاشیه برانیم. در این راستا نیز تنها وارد میدانهایی از "انتقاد" می شدیم که پیروزی در آن از قبل برایمان مسجل بود. نتیجه این شد که کوچک و کوچک و کوچکتر شدیم و تا هنگامی که در بر روی همین پاشنه می چرخد این روند همچنان ادامه خواهد داشت.
 
متأسفانه دلایل گسست توده ها از چپِ انقلابی ایران تنها معطوف به دو دلیلی که ذکر شد، نمی گردد. مطمئناً دلایل زیادی هست و خوانندگان گرامی با توجه به تجربه مبارزاتی خود به راحتی می توانند موارد زیادی به این مجموعه بیافزایند. آنچه که مورد نظر من بوده است تأکید بر روی این واقعیت بود که خیزش قهرمانانه اخیر توده های تحت سلطه ما، جدا از هر تحلیل و تفسیری که بر آن می شود، به مثابه آیئنۀ تمام قدی گردیده است که هر جریان مدعی چپ انقلابی و رادیکال می تواند خود را در آن بنگرد و جایگاه خود را در آن ببیند. اگر اثری از خود در آن ندیدیم برای یکبار هم که شده قبل از اینکه انگشت اتهام به سوی کسی دراز کنیم، اول خودمان و رهنمودهایی که حداقل طی این بیست سال اخیر صادر کرده ایم، مواضعی که اختیار کرده ایم، مواضعی ای که می بایست اختیار کنیم ولی از آن طفره رفته ایم، ساختار تشکیلاتی امان، تا چه اندازه اصل دیالکتیکی انتقاد از خود را بکار بسته ایم، تا چه اندازه انتقاد پذیر بوده ایم، تا چه اندازه منعطف بوده ایم، تا چه اندازه تاکتیک هایی که بکار بسته ایم مثمر ثمر بوده است، تا چه اندازه به پیشنهادات توجه نشان داده ایم، تا چه اندازه تلاش عملی کرده ایم تا بر این تشتت خفت آور فائق آیم و... بررسی کنیم. همیشه پرتقال فروشی پیدا می شود که تقصیرات را به گردن او انداخت، اما، برای یکبار هم که شده به دنبال پرتقال فروش نگردیم و خود را به جای او به نقد بکشیم.

فرشاد بهرنگی
چهارشنبه، 29 جولای 2009

 

info@degarguny.com