من در ششم آبان ١٣٢١در یکی از دهات شهرکرد به نام هفشجان (یا به قول آبادانی‌ها هوشگون) متولد شدم. شاید یک ساله بودم که پدرم را از دست دادم. شوهر خواهرم که کارگر شركت نفت آبادان بود، در سال ١٣٢٢ من و مادرم را همراه با سه خواهر و دو برادر دیگر، به آبادان آورد. در سال ١٣٣٤ که كلاس ششم ابتدایی را تمام کردم، به خاطر مشكلات مالی خانوادهام ناچار به ترک تحصیل شدم. بعدها به مدرسه‌ى شبانه رفتم. سیکل اول را در آبادان گذراندم و دیپلم دبيرستان را در تهران گرفتم.

در سال ١٣٣٥ در سن چهارده سالگى به عنوان کارآموز به استخدام شرکت نفت کنسرسیوم ايران و انگلیس درآمدم. این دوره‌ى دو ساله‌ى کارآموزی بدون دریافت دستمزد بود. تنها دو دست لباس کار و چند قالب صابون به کارآموزان تعلق می‌گرفت؛ آن هم سالانه. صبح‌ها به کلاس آموزش فنی می‌رفتیم و بعد از ظهرها مشغول فراگیری عملی فنون مختلف از جمله برق، لوله کشی، تعمیرات تلمبه، تراشکاری، ابزاردقیق و ... در كارخانه می‌شدیم. پس از این دوره به عنوان کارگر تعمیرات در پالایشگاه آبادان به استخدام کنسرسیوم نفت درآمدم و در آن جا مشغول کار شدم. دوره‌ى تكميلى كارآموزى به مدت سه سال ادامه داشت. پس از گذراندن اين دوره مدركى از طرف کنسرسیوم نفت به ما داده شد.

اولین حرکت اجتماعى من در پالایشگاه، پیوستن به صندوق هم‌یاری کارگری بود. سازماندهی این صندوق به اين صورت بود که در هر قسمت یک گروه كم و بيش بیست نفری برای حل مشکلات مالى‌ى خودشان، هر چهارده روز یک بار که دست‌مزدها پرداخت می‌شد، مبلغ ده تومان به یکی از اعضای صندوق مى‌دادند. مسئول صندوق یک فرد ثابت نبود و مسئولیت ميان آن بيست نفر مى‌چرخيد. صندوق براى رفع نيازهاى اوليه‌ی كارگران، مبالغى به عنوان قرض به آن‌ها مى‌داد. بعدها صندوق‌های تعاون کارگری گسترش پیدا کرد و گروه‌های دويست يا سيصد نفریی را در بر گرفت. اساسنامه برای "صندوق"ها تدوين شد و این "صندوق"ها هیات مسئولین انتخابی داشتند.

اولین نمود اقدام اجتماعى من عضویت در "حزب خران" بود. در آن مقطع به خاطر وجود احزاب دست ساخته‌ى دولت، هفته نامه‌ى "توفیق" موجوديت "حزب خران" را اعلام كرده بود. در بالای نشریه نوشته شده بود: به سرطویله حزب خران نوشته به زر، که هیچ حزبی نیست بالاتر از حزب خر. این نشریه اعلام کرده بود که علاقمندان براى عضویت در این حزب، باید دلیل قانع کننده‌یى به شورای مرکزی حزب مبنی بر خریت خود ارایه دهند. در همان موقع، پالایشگاه جرثقیل جدیدی را برای بلند کردن بار خريده بود که به آن "جنبو" می‌گفتند. این جرثقیل تا حد معینی قادر به بلند کردن بار بود. اگر بیش ازآن حد بارش می‌کردند، سوت بلندی مى‌كشيد که پس از آن از بارش کم می‌کردند. با دیدن این جرثقیل من نامه‌ایی به روزنامه توفیق نوشتم به این مضمون: من با دیدن اين جرثقيل تازه فهمیدم که چقدر خرم. طی این چند سال، بیش از ظرفیتم از من کار کشیده‌اند؛ با اين وجود صدایم در نیامده است. اين دلیل در "شورای مرکزی" پذیرفته شد؛ "مفت‌خر" به عضویت در آن حزب شدم و برایم کارت عضویت ارسال کردند.

در آن زمان وضع زندگی کارگران و مردم تهی‌دست در آبادان بسیار سخت و مشقت بار بود. زندگی کارگران با کارمندان، به‌خصوص کارمندان عالی رتبه و خارجی، تفاوت فاحشی داشت. مردم عادی اجازه نداشتند در مناطق مسکونی‌ى کارمندان، یعنی "بریم" و" بوارده" رفت و آمد کنند و از امکانات گسترده‌ى اين دو محله استفاده نمایند. در صورتى كه کسی به طور غير‌مجاز به اين دو محله وارد مى‌شد، توسط پلیس ویژه‌ى شبانه‌روزی کنسرسیوم نفت، دستگیر و به کلانتری تحويل داده می‌شد. کارمندان ساكن این دو محله از امکاناتی در حد کشورهای اروپایی استفاده می‌کردند: باشگاه‌های ورزشی و تفریحی‌ى مجهز، استخرهای بزرگ و سرپوشیده، پیست مسابقات اتومبيل‌رانى، اسب‌سواری، زمين تنیس، باشگاه قایق‌رانی، سینمای مخصوص که فیلم‌هايش به زبان انگلیسی نمایش داده می‌شد، سالن رقص ، كافه رستوران، فروشگاه‌های بزرگ مواد غذایی که تمام اجناس آن از خارج وارد می‌شد و مزرعه‌ى بزرگ تربیت خوک و دام و توليد لبنیات و تخم مرغ که به آن "دیری فارم" می‌گفتند. روساى شركت و كارمندان عالى‌رتبه، ماشین‌های آخرین سیستم با راننده زير پاى‌شان بود و منازل چند اتاق خوابه (به نام "بنگله") با تمامی وسایل زندگی و کلفت و نوکر و باغبان و دستگاه تهویه در اختیار داشتند. از امکانات بهداری و بهداشت در سطح عالی برخوردار بودند. یکی از مجهزترین بیمارستان‌های ایران در اختیار‌شان بود. از وام‌های متعدد برای خرید ماشین و خريد منزل در خارج از ايران استفاده می‌کردند. بورس تحصیلی در دانشگاه‌ها و مدارس اروپا و آمريكا برای فرزندان خود می‌گرفتند. از مزایای مسافرت‌های خارج با خرج کنسرسیوم نفت و مرخصی سالیانه با خرج سفر، برخوردار بودند. علاوه بر این، حق اخراج و تنبیه کارگران را داشتند. جو سربازخانه بر محیط کار حاکم بود.

اما اکثر کارگران مجبور بودند در یک اتاق اجاره‌یى با زن و بچه، بدون آب و برق به سر برند. شیر آب معروف به " بمبو" سر هر کوچه نصب شده بود که آبِ خانه را از آن جا می‌آوردند و در بشکه‌ى ٢٢٠ لیتری و یا ظروف سفالی به نام "حُبانه" می‌ریختند. در پالایشگاه از یک بشکه‌ى بیست لیتری فلزی که دور آن گونی مرطوب پیچیده شده بود و در سایه نگهداری می‌شد، براى داشتن آب خنك استفاده می‌شد. بعدها با اعتصاب کارگران و به همت علی امید نماینده‌ی کارگران، دستگاه آب خنک‌کن در پالایشگاه نصب شد. آب خنک را با تریلی‌های مخصوص به محل کار می‌آوردند. سرویس رفت و آمد کارگران، تریلی‌هايى بود که در پشت آن نیمکت‌های چوبی کار گذاشته بودند و سقف فلزى داشت. خیابان‌های محل سکونت کارگران، خاکی و کثیف بود. فاضلاب‌ها به جوى‌های جلوى منازل می‌ريخت و بچه‌ها در اين جوی‌های آلوده آب‌بازى مى‌كردند. بیمارستان و درمانگاه کارگران جدا از بیمارستان کارمندان بود. در محل کار، هر روز به خاطر عدم وجود وسایل ایمنی‌ى لازم، همواره شاهد حوادث و سوانح ناگوار برای همکاران خود بودم. من همکاران زیادی را به یاد دارم که به هنگام تعمیرات کلی، جلوى چشمم در آتش سوزى سوختند. کارگرانى را به یاد دارم که در هنگام کار بر اثر حوادث ناشی از کار جان خود را از دست دادند و یا از بلندى سقوط کردند. به یاد دارم که در همان زمان، برنامه‌ى ظهر رادیو ایران برای کارگران با این جمله شروع می‌شد: "هرچه بلاست سر من میاد. من کارگر بی ‌احتیاط". یعنی کارگر از قبل متهم به بی‌احتیاطی بود. من این نابرابری‌ها را با تمامی وجود حس مى‌کردم و هنوز هم حس مى‌کنم. لذا از همان زمان تصمیم گرفتم برای رفع این نابرابری‌ها، رو به مبارزه بیاورم.

در هژده سالگى با همسرم جهان عباسى كه آن موقع پانزده سال داشت آشنا شدم. در نوزده سالگى قبل از خدمت سربازى به عقد قانونى هم درآمديم. در سال ١٣٤٣پس از پایان دوره‌ى دوساله‌ی سربازی و بازگشت به كار در پالايشگاه آبادان، با هم ازدواج كرديم. ثمره‌ى اين ازدواج هفت فرزند است؛ چهار پسر و سه دختر. پسر کوچکم را در حادثه‌یی در لندن در سن چهارده سالگی از دست دادم.

در سال ١٣٤٨ كه پالایشگاه تهران راه افتاد به این شهر منتقل شدم و در آ‌ن‌جا ساکن گردیدم. در اول ارديبهشت ١٣٥٠ از طرف کارگران پالایشگاه تهران به نمایندگى برگزيده شدم. با تشكيل سنديکاى كارگران پالايشگاه تهران در هفده ارديبهشت ١٣٥٢، به دبیرى سندیکای کارگران انتخاب شدم.

در سال ١٣٥٣ به خاطر رفع تبعیضات موجود در سطح صنعت نفت که در بالا به آن‌ها اشاره كردم، کارگران پالایشگاه تهران به هنگام تعمیرات کلی دست از كار كشيدند. بر خلاف پالايشگاه آبادان، بخش تولید پالایشگاه تهران را کارمندان اداره می‌كردند. به اين دليل در صورت اعتصاب کارگران به تولید ضربه‌یی وارد نمی‌شد و در نتیجه به خواست کارگران توجهی نمی‌کردند. لذا کارگران تصمیم گرفتند در مقطعی دست به اعتصاب بزنند که کل دستگاه‌های پالایشگاه برای تعمیرات از کار باز می‌ایستاد. نظر به اين كه در جريان این اعتصاب كليه‌ى دستگاه‌ها در دست تعمير بود و کار پالايشگاه متوقف شده بود، اعتصاب كارگران، تعمير دستگاه‌ها و در نتيجه توليد را به مدت ده روز به عقب انداخت. دولت اين حركت را ضربه‌یى به اقتصاد كشور ارزيابى كرد و اين ارزيابى چندان نادرست نبود.

پس از چند ماه مرا به عنوان نماينده‌ى کارگران، محرک اعتصاب قلمداد کردند و دستگیر و زندانی شدم. پس از اعتصاب سال ١٣٥٣ در پالایشگاه تهران، یکی از کارگرانی که برای ماموریت تعمیراتی به تهران آمده بود و در جریان اعتصاب فعال بود، در بازگشت به آبادان توسط ساواک دستگیر شد. او در بازجویی من را به عنوان محرک اعتصاب معرفى كرده بود و گفته بود كه از کارگرانی که برای ماموریت به تهران آمده بودند خواسته‌ام که به اعتصاب بپیوندند. اگر اشتباه نکنم، یکی از روزهاى جمعه‌ی شهریور ماه سال ٥٣ بود که سه نفر از طرف ساواک به منزل من آمدند. بچه‌ها را برای بازی به کوچه فرستادند، تمام منزل را گشتند و چیز غیر قانونی‌یى نیافتند. پس از بازرسی، برگ‌هایی را در سه نسخه تنظیم کردند و در آن قید کردند که در بازرسی‌های به عمل آمده مدرکی غیرقانونی یافت نشده و هیچ گونه خسارتی به منزل و وسایل آن وارد نگردیده. اين برگه‌ها را من و ماموران دادستانی و ساواک امضا کردیم. من را سوار ماشین کردند. تا نیمه راه چشمم باز بود. بعد گفتند سرم را پایین بیاورم و چشمانم را ببندم. پس از مدتی به محلی رسیدیم که بعداً فهمیدم کمیته‌ی مشترک شهربانی- ساواك بود (کمیته ضد خرابکاری). محتویات جیبم را خالی کردند و صورت برداشتند. آن‌گاه با لباس زندان من را به سلول فرستادند. دانشجویی درآن جا بود که گفت روز بعدش آزاد می‌شود. از او خواهش کردم که به خانواده‌ام اطلاع دهد که من در زندان هستم و آدرس منزلم را به او دادم. او در همان روز آزادی، پیام مرا به خانواده‌ام رسانده بود.

فرداى روز دستگيرى، لباس و وسایلم را دادند و مرا سوار ماشینی کردند. همراه با سه مامور ساواک به طرف شهرری حرکت کردیم. از پالایشگاه که گذشتیم، نزدیک بهشت زهرا ماشین ايستاد. یکی از ساواكى‌ها مقداری یخ خرید و در یخدانی که در صندلی عقب قرار داشت ریخت. آبجوهایی را که قبلاً تهیه کرده بودند، روی یخ‌ها گذاشتند. ماموری که بغل دست من نشسته بود، زیپ ساکی را باز کرد و اسلحه‌هایی را که در آن بود به من نشان داد و گفت: فکر فرار به سرت نزند که کشته می‌شوی. راحت بنشین و آبجويت را بخور! این هم سیگار وینستون. من هم شروع کردم به خوردن آبجو و سیگار کشیدن. نهار را در سه راه بروجرد خوردیم. پس از صرف نهار، آن‌ها به طرف ماشین رفتند. ساک اسلحه را روی تخت نهارخوری‌ قهوه‌خانه جا گذاشته بودند. من آن را برداشتم و به دنبال آن‌ها به راه افتادم. به ماشین که رسیدیم یکی از آن‌ها گفت: ساک را نیاوردیم. من ساک را به او دادم. خندید و گفت: کی را به کجا می‌بریم! ساک را در صندوق عقب ماشین گذاشت و به راه افتادیم. به دزفول که رسیدیم من را تحویل ساواک آن جا دادند. در ساواك دزفول مرا به یک سلول کوچک بردند. هوا خیلی گرم بود. به آن‌ها گفتم: اگر ممکن است پنکه‌یی به من بدهید. مامور ساواک گفت: می‌توانی لخت شوی و در حوض بزرگی که در وسط محوطه است شنا کنی. من دو ساعتی در حوض ماندم و سپس به سلولم بازگشتم و خوابیدم. صبح مرا از ساواک دزفول تحویل گرفتند و عازم آبادان شدیم. در آن جا مرا تحویل ساواک آبادان دادند. همان روز اول متوجه شدم سربازی را که در جلوی سلول‌ها کشیک می‌دهد، می‌شناسم. او همسایه‌ى ما بود. صدايش زدم و پرسیدم: آیا می‌توانى به برادرم خبر بدهى که من در این جا هستم؟ گفت: ممکن است این کار برای من بسیار گران تمام شود. گفتم: به برادرم بگو که اگر پى‌گيرى کردند، بگوید کسی از تهران به او تلفن کرده و خبر داده كه من بازداشت شده‌ام! سرباز قبول کرد. برادرم افسر راهنمایی بود. به واسطه‌ى رییس راهنمایی از تیمسار شاهین رییس ساواک، وقت گرفته بود و یک روزه خود را به ساواک رسانده بود. اما آن‌ها موافقت نکردند که به او ملاقات بدهند و گفتند كه هنوز بازجویی شروع نشده است. فرداى روزى كه برادرم رييس ساواك را ديده بود، مرا براى بازجویی بردند. اولین سوال‌شان این بود که چه کسی به برادرم خبر داده که من در این جا هستم؟ گفتم: بهتر است از برادرم سوال کنید. بازجو می‌گفت: بایستی گروه خودت را معرفی کنی. چند کارگر دیگر هم دستگیر شده بودند و من کارگری را که اعترافاتى درباره‌ى من کرده بود، نمی‌شناختم. در بازجویی حرف‌های او را تكذيب کردم. بازجویی بدون هیچ گونه آزار و اذیتی تمام شد. سه روز بعد من و چهار کارگر دیگر را به زندان اهواز منتقل کردند.

پس از دو روز، مرا همراه با وکیل تسخیری‌ام به دادگاه بردند. برادرم را هم خبر کرده بودند که به دادگاه بیاید. در دادگاه من از اتهامات وارده تبرئه شدم. هنگام آزادی از برادرم تعهد گرفتند که مرا از اهواز مستقیم به تهران بفرستد. من برادرم را راضی کردم که برای دیدن فامیل به آبادان بروم و از آن جا مستقیم با قطار به تهران برگردم. در آبادان به سراغ خانواده‌ی کارگران زندانی رفتم و به آن‌ها اطلاع دادم که بستگان‌شان در زندان اهواز هستند. فرداى آن روز با قطار به تهران بازگشتم. روز جمعه بود. وقتی به خانه رسیدم، ديدم تعداد زيادى از همکارانم منتظر من نشسته‌اند. آن وقت بود كه فهمیدم پس از دستگیری من، کارگران دست به اعتصاب زده‌اند و خواهان آزادی من شده‌اند. در اين بين سرهنگ معصومى رییس ساواک شهرری، به پالایشگاه آمده بود و برای شکستن اعتصاب به كارگران گفته بود: خسرو شاهى با یک گروه مسلح دستگیر شده است! اوج مبارزه چريكى بود و عمال رژيم شاه هر حركت مبارزاتى‌یى را به "خرابكاران" مى‌بستند. ولی کارگران حرف‌هاى معصومى را قبول نكرده و به اعتصاب خود ادامه داده بودند.

همکارانم به من اطلاع دادند که تصمیم گرفته‌اند از روز شنبه دست به اعتصاب بزنند و تا زمانی که سرهنگ معصومی به پالایشگاه نیاید و از اتهاماتی که به من زده عذرخواهی نکند، به اعتصاب خود ادامه دهند. اصرار زياد من برای تغییر این تصمیم به جایی نرسید. به‌خصوص که فردای آن روز نمایندگان سایر بخش‌های کارگری نفت و گاز که به پالایشگاه آمده بودند، با کارگران هم صدا شدند. به ناچار همراه با دو نفر از نمایندگان سندیکای پالایشگاه و سایر نمایندگان، به ساواک شهرری رفتم. تصميم كارگران را به اطلاع سرهنگ معصومی رسانديم و به او گفتيم كه کارگران در رستوان پالايشگاه منتظر شما هستند. او از اتاق بیرون رفت و پس از یک ساعت بازگشت و گفت: شما به پالایشگاه بروید و من و یدالله هم بعداً به رستوران پالایشگاه می‌آییم. پس از رفتن نمایندگان، دو نفر مرا سوار ماشین کردند و به کمیته‌ى به اصطلاح ضد خرابکاری شهربانی بردند و در سلولى حبس كردند. شب بى هيچ حادثه‌یى گذشت. فردا مرا به بازجويى بردند. از من خواستند که به آن‌ها بگویم عضو چه گروهی هستم. من در واقع با گروهی همكارى نمی‌كردم. به آن‌ها گفتم که: تصمیم به اعتصاب را خود کارگران می‌گیرند و من یک رابط بیش‌تر نیستم. وظيفه‌ام اين است كه مشکلات کارگران را با مسئولین در میان بگذارم و تصمیمات آن‌ها را به اطلاع کارگران برسانم. پس از مدتى سوال و جواب، مرا روى میز بازجویی خواباندند. با کابل به کف پاهایم می‌زدند و از من می‌خواستند اعتراف کنم چه کسانی دستور اعتصاب را می‌دهند. من همان حرف‌های قبلی‌ام را تکرار کردم. ضربه کابل‌ها طوری نبود که پاهایم را زخمی کند. بازجویی قطع شد و پس از چهار روز دوباره مرا برای بازجویی صدا زدند. وقتی به اتاق بازجویی وارد شدم، نسخه‌هایی از کتاب‌های جلد سفیدی را که ما به مدت چهار سال در چاپخانه شرکت نفت تجدید چاپ می‌کردیم، روی میز بازجو دیدم. بعدها فهمیدم از ميان کارگرانى كه برای آزادی من اعتصاب را ادامه داده بودند، پنجاه نفر را دستگیر كرده و در منزل یکی از كارگران دستگير شده آن کتاب‌ها را پیدا کرده بودند. پس از پیگیری موضوع، متوجه شده بودند که من این کتاب‌ها را با ماشین خودم از پالایشگاه بیرون آورده‌ام. من نماینده‌ی نگهبانان پالایشگاه هم بودم. آن‌ها جز ماشین من همه ماشین‌ها را هنگام ورود و خروج از پالايشگاه، بازرسی می‌کردند.

با لو رفتن چاپ کتاب، مساله عوض شد. مرا به دست "حسینی" شکنجه‌گر معروف سپردند و به اتاق شکنجه بردند. کلاه آهنی‌يى که تا گردن پایین می‌آمد، به سرم گذاشتند. پیچ‌های آن را سفت کردند. مرا از پشت روی تخت شکنجه خواباندند. پاهایم را در دو گیره بستند و شروع به کابل زدن بر کف پاهایم کردند. اول با کابل ضخیم می‌زدند و پس از اين كه پاهايم ورم کرد، از کابل نازک استفاده کردند. کابل نازک، کف پاهایم را پاره پاره و زخمی کرد. براثر ضربات متوالی کابل، بیهوش شدم. روز بعد دوباره من را به بازجویی بردند. از من می‌خواستند که اعتراف کنم به چه گروهی وابسته‌ام؟ دستور اعتصاب را از کجا می‌گیریم؟ آیا با عراق رابطه داریم يا نه؟ من هم که به جایی وابسته نبودم.

پس از چند روز بازجویی و شکنجه‌ی متوالی، از من خواستند که به پالایشگاه بروم و برای کارگران صحبت کنم. در اتاق مسئول کمیته‌ی مشترک، "دکتر جوان" از من خواست که متنی را بنویسم و در پالایشگاه برای کارگران بخوانم. در ابتدا قبول نکردم. اما پس از شکنجه‌ی بسیار پذیرفتم و گفتم: هرچه شما می‌خواهید، بنویسید تا من آن را آن جا بخوانم. متنی را نوشتند که در پالایشگاه بخوانم. پس از چند روز مرا همراه با کتاب‌ها به پالایشگاه تهران بردند. در سالن اجتماعات، کارگران جمع بودند. من از روی نوشته، شروع به خواندن کردم. گفتم: این کتاب‌های کمونیستی را ما در پالایشگاه به مدت چهار سال تجدید چاپ می‌کردیم و در سطح کشور پخش می‌کردیم. گفتم: با اين كه دیپلم متوسطه داشتم، از کارمند شدن امتناع ورزیدم. چرا که می‌خواستم در میان کارگران باشم و آن‌ها را بر علیه دولت سازماندهی کنم و پالایشگاه را به اعتصاب بکشانم. آخر سر هم از کارگران خواستم که به اعتصاب خود پایان بدهند. محل سخنرانی نیم متر بالاتر از کف سالن قرار داشت. زیر پایم را با تخته‌های چوبی فرش کرده بودند. به علت جراحت پاهایم و درد شدیدى كه مى‌كشيدم، کفش‌هایم را درآورده بودم. خون، روی چوب‌های زیر پایم راه افتاده بود و کارگران متوجه‌ى موضوع شده بودند. هنگامى كه خواستم از صندلى بلند شوم كنترل خود را از دست دادم و به زمين افتادم و بی‌هوش شدم. وقتی چشم بازکردم، در بیمارستان شهربانی بودم. کارگران به اعتصاب خود ادامه دادند. خواهان آزادی من و پرداخت دستمزدم به خانواده‌ام بودند. در آخر، دکتر اقبال رییس هیات مدیره شرکت نفت، پذیرفت تا زمانی که من در زندان هستم، دستمزدم به خانواده‌ام پرداخت شود. پس از این تصميم، کارگران دست از اعتصاب كشيدند و به کار خود بازگشتند. دستمزدم نيز تا اول فروردين ١٣٥٧ كه از زندان آزاد شدم به خانواده‌ام پرداخت شد.

برای اين كه اعتراف بگيرند كه عضو چه گروهی هستم، مرا چندین بار از مچ دست به سقف اتاق آویزان کردند؛ طوری که نوک انگشتانم به زمین می‌رسید. در چندین نوبت ساعت‌ها دست‌های مرا با دست‪بند قپانی بستند. یک بار به من شوک الکتریکی دادند. در دفتر "دکتر جوان" برای این که بپذیرم به پالایشگاه بروم و برای کارگران صحبت کنم، به دستور سرهنگ معصومی رییس ساواک شهر ری، روی چند نقطه از کمرم شمع آب کردند. ناخن‌های مرا نکشیدند اما پس از رفتن به بند عمومی، زندانی‌هایی را دیدم که ناخن‌های‌شان را کشیده بودند. زندانی‌هایی را دیدم که بر اثر شکنجه مشکل روانی پیدا کرده بودند. چند نفر از آن‌ها در زندان خودکشی کردند. بعضی از زندانیان زیر شکنجه جان خود را از دست دادند. مراد نانکلی، کارگری که براثر شکنجه خون در بدنش لخته شده بود، در بیمارستان شهربانی جان باخت.

بر اثر شکنجه و وارد شدن عفونت در خون، به مدت ده سال مجبور شدم از آمپول "پنادر" یک میلیون و دویست استفاده کنم. استفاده از این آمپول‌ها باعث بسته شدن رگ‌های قلبم شد. عمل بای‌پاس انجام دادم. ولی طرف راست قلبم بر اثر خشکیدگی رگ‌ها قابل عمل نیست و مجبور به استفاده از قرص‌های مختلف هستم. کف پاهایم بر اثر ضربات کابل، گوشت اضافه آورده است. در فصل زمستان هنوز گاه‌ گاهى کف و ساق پاهایم به شدت متورم می‌شود و مدتى قادر به راه رفتن نیستم. هنوز کف پاهایم چرکزا ‌است و علاجی جز تحمل درد و استفاده از قرص‌های مسکن ندارم. آثار شکنجه و کابل‌ها، پس از گذشت سال‌ها، هنوز بر هر دو پایم معلوم است.

من در دادگاه اول به سه سال زندان محکوم شدم. وکیل من دکتر نیابتی نام داشت كه وكيل مدافع مهدى رضايى هم بود. همکاران من با پرداخت پول زیاد او را برای دفاع از من در نظر گرفته بودند. در پروند‌ه‌ خوانی‌ى پیش از دادگاه دوم به او گفتم: دفاعیه چه فایده‌ای دارد؟! آن‌ها که به حرف ما گوش نمی‌دهند. او گفت: چه دفاعیه بخوانی و چه نخوانی، ممکن است در داگاه دوم حکم تو به ده سال زندان برسد. موضوع از این قرار بود که پس از دادگاه اول، یک روز مرا به دفتر رییس زندان بردند. در آن جا تاجبخش، بازجوی من، همراه با سرهنگ معصومی رییس ساواک شهرری نشسته بودند. در حضور سرهنگ زمانی رییس زندان، سرهنگ معصومی به من گفت: اگر می‌خواهی از زندان آزاد بشوی و به سر کارت برگردی، بایستی قول همکاری بدهی. گفتم: اگر از زندان آزاد شوم، دیگر به شرکت نفت بر‌نمی‌گردم و کار آزاد گیر می‌آورم تا باز دچار این مشکلات نشوم. پس از صحبت‌های زیاد و بی نتیجه، من را به بند برگرداندند. در دادگاه دوم حکم من به ده سال زندان افزایش پيدا كرد. پس از پایان دادگاه، وقتی از پله‌ها پایین می‌آمديم که به اتاق انتظار برویم، مسئول ابلاغ احکام مرا صدا کرد و در حضور دكتر نیابتی، حکم ده سال حبس را به من ابلاغ نمود. به فاصله‌ی یک دقیقه پس از دادگاه، حکم تایپ شده، امضاشده و توشیح شده آماده بود. باید بگویم که دادگاه من، مثل دادگاه اكثر مبارزان سياسى و فرهنگى و سنديكايى آن دوره، فرمایشی بود. تعدادی سرهنگ و تیمسار به عنوان هیات منصفه در دادگاه می‌نشستند كه یا در حال چرت زدن بودند و يا حواس‌شان در جای دیگری بود. حکم قبلاً توسط مسئولین ساواک تعیین شده بود و این نمایش بیش‌تر به منظور رعایت ظواهر دادرسى بود.

پس از ورود به بند عمومى، اولين چيزى كه نظر مرا به خود جلب کرد، زندگی اشتراکی (کمونی) زندانیان سياسى بود. تمامی امکانات درون زندان بدون هیچ تبعیضی در اختیار فرد فرد زندانیان قرار می‌گرفت. عده‌ای وسع مالی نداشتند و پولی برای مخارج درون زندان به آن‌ها نمی‌رسید. گروهی هم بودند كه اصلاً کسی به ملاقات‌شان نمی‌آمد، یا این که خانواده‌شان در شهرهای دور زندگى می‌كردند و نمی‌توانستند بيشتراز يكى دو بار در سال به ملاقاتشان بیایند، لذا ممکن بود از نظر تغذیه و بهداشت در مضیقه قرار گیرند. اما این مشکل با سازماندهی زندگی و کار مشترک و یک‌سان برای همه حل شده بود. پولی که خانواده‌ها در ملاقات به زندانی می‌دادند، به مسئول مالی بند تحویل داده می‌شد. این مسئولیت هر زمان به عهده‌ی یکی از زندانیان بود. میوه و گوشت و لباس هم در اختیار مسئولین مربوطه گذاشته می‌شد. هرکس به هرچه نياز داشت، از مسئول مربوطه می‌گرفت. میوه، روزی دوبار میان همه‌ی زندانیان توزیع می‌شد. "معده‌یی‌ها" (يعنى كسانى که مشكلات معدوى داشتند) غذای مخصوص نصیب‌شان می‌شد. کار کردن در زندان نوبتی بود. یک روز من مسئول نظافت بند و شستن توالت‌‌‌ها بودم و روز دیگر فلان دکتر یا مهندس یا استاد دانشگاه. هیچ تبعیضی در هیچ زمینه‌‌یى بین زندانیان سیاسی وجود نداشت.

کسانی بودند که به دلایل مختلف مایل نبودند زندگی کمونی داشته باشند. به آن‌ها "تکی" می‌گفتیم. بيشتر آن‌ها فالانژهای مذهبی از قماش اسدالله لاجوردی بودند که غيرمذهبى‌ها را نجس می‌دانستند . چند نفر "بریده" هم بودند که فکر می‌کردند اگر خارج از كمون زندگى كنند، مشمول "عفو ملوکانه" می‌شوند و زودتر از زندان آزاد خواهند شد.

موضوع دیگر، مطالعه‌ى جمعی و هم چنین همبستگی‌ى همه‌ى زندانیان - از هرگرایش - در مقابل پلیس بود که نظر مرا به خود جلب کرد. چیز دیگری که مرا تحت تاثیر قرار داد، اين بود كه آن‌ها آگاهانه‌ به مبارزه علیه بی‌عدالتی‌های موجود در جامعه رو آورده بودند و با پذيرش همه‌ى ناملایمات دراین راه گام گذاشته بودند و با روحیه‌ایی قوی و بالا در زندان به سر می‌بردند. سمبل مقاومت در زندان‌های محمد رضا شاهی صفر قهرمانی بود. او که در آن موقع نزدیک به ٢٦ سال از عمر خود را در زندان‌های مختلف گذرانده بود، در مقابل تمامی فشارهایی که در مقاطع مختلف به او وارد شده بود، چون کوهی استوار سرافراز ایستاده بود. رژیم از او می‌خواست نامه‌یی بنویسد وتقاضای بخشش کند تا او را آزاد کنند. در پاسخ گفته بود: من نامه ندادم که مرا دستگیر کنید. خودتان گرفتید و خودتان هم آزاد کنید! برخلاف حاج صادق امانی، حبيب الله عسگراولادی مسلمان و آیت‌الله محى‌الدين انواری و چند نفر از گروه خسرو گلسرخی که در تلویزیون ظاهر شدند و با اعلام "سپاس" از شاه آزاد گردیدند، او هیچ‌گاه این ننگ را نپذیرفت. وجود صفرخان و دیگرانی که برای مدتی طولانی در زندان مانده و به رژیم نه گفته بودند، برای همه‌ى زندانیان باعث افتخار و تقویت روحیه بود. آن‌ها ما را متوجه این موضوع می‌کردند که می‌توان برای مدتی زیاد در زندان ماند و مقاومت كرد.

در سال ١٣٥٧درب زندان‌هاى سياسى‌ى ايران به دست مردم گشوده شد و من همراه با تعدادى از زندانیان سياسى در اول فروردين ١٣٥٧ از زندان آزاد شدم . بلافاصله به کمیته‌ى اعتصاب نفت‌گران پیوستم و با دعوت سندیکای مشترك کارکنان صنعت نفت همراه با تمامی فعالين كارگرى شركت نفت كه محكوميت سياسى داشتند و حبس كشيده بودند، به کارسابق بازگشتم.

 

 

شكل گيرى مجدد سنديكاى كارگران پالايشگاه تهران

پس‏ از ضربه خوردن تشكل كارگران پالايشگاه تهران، اعلام انحلال آن از طرف وزارت كار، جلوگيرى از ايجاد اتحاديه‌ی كارگران نفت شمال در سال ١٣٥٣و محروم شدن پنجاه نفر از كارگران فعال و مبارز از حقوق اجتماعى‌شان توسط ساواك، وقفه‌یى دو ساله در سازمان‌يابى كارگران به وجود آمد. اعتصاب سال 53 باعث شد كه كارگران به اکثر خواسته‌هاى كوتاه مدت خود دست يابند. در عوض‏ سنديكا منحل، دو نفر ( من و حشمت رئیسی ) دستگیر و زندانی و تعداد دیگری از حقوق اجتماعی محروم شدند.

در سال ١٣٥٥، با فعاليت مستمر شماری از كارگران، سنديكاى پالايشگاه مجدداً سازمان داده شد. منتخبين کارگران توانستند ظرف دو سال، روحيهى از دست رفته كارگران را پس از ضربهى سال 53 بازسازى كنند و كارگران را حول خواسته‌هاى اقتصادى و رفاهى از جمله مسكن كه درآن موقع از مشكلات اساسى كارگران بود، بسيج نمايند. مجمع عمومى كارگران در تير ماه ١٣٥٧ در گرماگرم راه پيمايىها و مبارزه عليه حکومت شاه برگزار شد. كارگران تصميم گرفتند طى نامه‌یى از مسئولين وقت بخواهند كه براى رفع مشكل مسكن، اقدامات فوری انجام گیرد. در اين نامه يك فرجه‌ى دو ماهه به مسئولين داده شد و قيد گرديد: چنانچه به اين موضوع رسيدگى نشود، در تاريخ هفدهم شهريور كارگران فاقد مسكن با خانوادههاىشان در مقابل پالايشگاه چادر خواهند زد.

عدم پاسخ گويى مقامات دولتى باعث شد كه عصر روز جمعه هفدهم شهريورماه، دویست نفر از كارگران و خانوادههاىشان كه جمعاً بيش‏ ازهفتصد نفرمی‌شدند، درمقابل پالايشگاه و در محل پاركينگ اقدام به برپايى چادرهاى خود كنند و در آن جا مستقر شوند. و این عمل شجاعانه‌یی بود. چون صبح همان روز حکومت نظامی اعلام کرده بودند. حركت سازمان يافتهی كارگران با كشتار مردم‏ در ميدان ژالهى تهران،مصادف شد. فرمانده‌ى حكومت نظامى شهررى و مقامات آن شهر، ضمن حضور در محل تجمع كارگران از آن‌ها خواستند كه چادرها را جمع كرده و به حركت اعتراضی خود خاتمه دهند. چون خواسته‌ى نظاميان با بىاعتنايى كارگران روبه‌رو شد، در هجدهم شهريور ساعت دوازده شب، فرمانده‌ى نظامى شهررى با دو تانك و چندين خودروى نظامى در محل حاضر شد. فرمانده‌ى حكومت نظامى ضمن اعلام اولتيماتوم از كارگران خواست كه در ده دقيقه چادرها را جمع كرده و پراكنده شوند. او به نظاميان دستورداد كه اسلحه‌های‌شان را به طرف كارگران و زن و بچه‌هاى آن‌ها نشانه بگيرند و پس‏ از ده دقيقه، شليك كنند. قبل از پايان فرصت، طناب چادرها توسط گروه دیگری از نظاميان پاره شد، چادرها روى سر متحصنين فرود آمد و نظاميان شروع به جمع كردن چادرها نمودند. سپس‏ كارگران و خانوادهی آن‌ها را گروه گروه سوار بر خودروهاى ارتشى كردند و در نقاط مختلف شهر كه زير سلطه‌ى حكومت نظامی بود، رها کردند.

يورش نظاميان خللى در روحيه‌ى كارگران ايجاد نكرد، بلكه باعث تقويت همبستگى واراده‌ى آن‌ها براى ادامه‌ى مبارزه گرديد. فرداى آن روز، يعنى نوزدهم شهريور، تمامى كارگران پالايشگاه جهت اعتراض‏ به يورش نظاميان در برابر پالايشگاه متحصن شدند و اعلام اعتصاب كردند(١). در اين مقطع هنوز كارمندان نوبت - كارى مشغول كار بودند و پالايشگاه به توليد ادامه مى‌داد. كارگران به درستى مى‌دانستند تا زمانى كه كارمندان به جمع اعتصابيون نپيوندند و توليد متوقف نگردد، حركت آن‌ها تاثير دلخواه را نخواهد داشت و ضربه‌پذيرى رژيم را به حداقل خواهد رساند.

لازم به توضيح است كه در اساسنامه و قرارداد استخدامى‌ى كارمندان شرکت نفت، ماده‌یى وجود داشت كه بر اساس آن كارمند نوعى نمايندهى كارفرما و دولت در محيط كار محسوب مى‌شد. كارمندان حق ايجاد هيچ‌گونه تشكلى نداشتند و مسئولين شرکت نفت مى‌توانستند در هر زمان بدون هيچگونه توضيحى به كار آن‌ها پايان دهند. بر مبناى قانون كار پيش از انقلاب ٥٧، وزارت كار در قبال كارمندان نفت هيچ گونه مسئوليتى نداشت. كارمندان شركت نفت اصولاً تابع قوانين و بيمه‌هاى اجتماعى وزارت كار نبودند و قوانين وزارت نفت كه در اساسنامهى اين وزارتخانه آورده شده، نسبت به كارمندان اجرا می‌شد. بنابراين، كارمندان به رغم آن كه حقوقشان حتا از بخشى از كارگران كم‌تر بود، عملاً خود را نماينده‌ى دولت و كارفرما در محيط كار به حساب مى‌آوردند وبه همين دليل همواره بين كارمندان و كارگران درگيرى‌هايى به وجود مى‌آمد و مسئولين نيز به طُرق مختلف به اين درگيرى‌ها دامن مى‌زدند. طبق قوانين شرکت نفت، كارگران بدون چون و چرا میبايست دستور كارمندان را به مورد اجرا بگذارند. اگر در موردی اعتراضى داشتند، در مرحله‌ی اول بايستى اعتراض‏ خود را به همان مسئول اعلام میکردند و در صورتی که نتيجهیى نمیداد، به مسئول بالاتر مراجعه مینمودند. با توجه به اين مسایل، مسئولين سنديكا دو موضوع را در دستور كار خود‏ قرار دادند. در مرحله‌ى اول تصميم گرفته شد كه چند نقطه از مسير نفترسانى به پالايشگاه شناسايى شود (نفت از جنوب كشور توسط لوله و تلمبه‌خانه‌هايى به مخازن پالايشگاه رسانده می‌شد) و در صورتى كه مسئولين حکومت نظامى تصميم بگیرند كاركنان را مجبور به كار و ادامه‌ى توليد كنند، نقاط شناسايى شده منفجر گردد، نفت به پالايشگاه نرسد و توليد متوقف شود. گرچه وسايل اين عمليات مهيا شد، ضرورتى براى منفجر كردن نقاط در نظر گرفته شده، به وجود نيامد.

موضوع دوم، چارهجويى براى پيوستن كارمندان به اعتصاب بود. براى تحقق اين امر، با تعدادى از كارگرانى كه كارمند شده بودند، تماس‏ گرفته شد. قرار شد يك روزموقع نهار كه كارمندان در رستوران جمع میشوند، كارگران ضمن راه‌ پيمايى در پالايشگاه به طرف رستوران بروند و كارگران كارمند شده با سردادن شعارهايى به استقبال كارگران بيايند. در روز تعيين شده، كارگران با شعار «كارگر، كارمند پيوندتان مبارك» ضمن راه‌پیمايى به رستوران نزديك شده و كارگران كارمند شده با تكرار همان شعار در رستوران، بيرون آمدند و با گل‌هايى كه از باغچه كنده بودند به استقبال كارگران اعتصابى شتافتند. اين عمل باعث شد كه ساير كارمندان نيز به صف راه‌‌پيمايان بپيوندند. پس‏ از راه‌پيمايى، با تجمع عمومى در رستوران و ايراد سخنرانى‌هايى، كارمندان به اعتصاب پيوستند و پالايشگاه از توليد باز ايستاد. از آن روز تا پایان اعتصاب، كاركنان صبح‌ها با اتوبوس به جلوى پالايشگاه مى‌آمدند و از آن جا به بهشت زهرا مى‌رفتند. در بهشت زهرا پس‏ از مشاركت و همراهى در مراسم خاكسپارى جان‌باختگان انقلاب، ضمن راه‌پيمايى در بهشت زهرا و ايراد سخنرانى، همراه با تظاهركنندگان به شهر مى‌رفتند و همبستگى خود را با حركت مردم اعلام مى‌كردند.

با پيوستن كارمندان به صف اعتصاب، خواست ايجاد تشكلى جديد كاملاً احساس‏ مى‌شد. چرا كه لازم بود منتخبين كارمندان نيز در تصميم گيرى‌ها و هماهنگ كردن حركت، دخالت مستقيم داشته باشند. بنابراين پس‏ از تبادل نظرهايى، "سنديكاى مشترك كاركنان صنعت نفت" سازماندهى شد كه در اصل همان كميته‌ى كارخانه و يا كميته‌ى اعتصاب بود. اين كميته متشكل از منتخبين كارگران و كارمندان بود. براى ايجاد يك رابطه‌ی نزديك با كاركنان و آگاه کردن آن‌ها از چگونگى پيش‌برد حركت، تصميم گرفته شد نشريه‌یى به نام "سنديكاى مشترك كاركنان صنعت نفت" انتشار يابد. اين نشريه تا سال شصت منتشر مى‌شد و مسايل و نظرات مختلف در آن درج مى‌گرديد.

با پيوستن كارمندان به صف اعتصابيون در اواخر شهريورماه ١٣٥٧، روحيهى مبارزاتى كاركنان دوچندان تقويت یافت. براى هماهنگ كردن‏ حركت، در ابتدا از كاركنان نظرخواهى شد. خواسته‌هاى صنفى آن‌ها فهرست گرديد و طى نامه‌ایى به مسئولين شرکت نفت داده شد. پس‏ از پذيرش‏ اين خواستهها از طرف هوشنگ انصارى ریيس‏ هیات مديره‌ی شركت نفت، ضمن هماهنگى با منتخبين كميته‌هاى مخفى اعتصاب در جنوب كشور، 9 خواسته سياسى مطرح گرديد:

1) حمايت و پشتيبانى كامل از خواسته‌هاى كارمندان صنعت نفت ٢) لغو حكومت نظامى ٣) آزادى بىقيد و شرط زندانيان سياسى و بازگشت تبعيدشدگان ٤) انحلال سازمان امنيت و اطلاعات كشور ٥) تعقيب و مجازات متجاوزين بيت‌المال ٦) تعقيب و مجازات كليه‌ى عاملان كشتار اخير ايران ٧) برگرداندان روز صنعت نفت از ٩ مرداد به ٢٩ اسفند ٨) رسيدگى به خواسته‌هاى فرهنگيان كشور ٩) رسيدگى و اجراى خواسته‌هاى قبلى كارگران صنعت نفت( ٢).

درپى‏ این اقدام، ضمن يك راه‌پيمايى در پالايشگاه و بهشت زهرا با شعار: «نفتو كى برد، آمريكا؛ گازو كى برد، شوروى؛ پولشه كى خورد، پهلوى، مرگ بر حكومت پهلوى»، كاركنان نفت شعار سرنگونى رژيم را سر دادند. اين روز مصادف بود با اعلام نخست وزيرى شاپور بختيار، يعنى ٧ دى ١٣٥٧. شعارى كه در آن روز در بهشت زهرا سرداده شد اين‌ها بود: «ما می‌گيم شاه نمىخايم، هى شاپورش عوض مى‌شه. ما مى‌گيم خر نمى‌خوايم هى پالونش عوض می‌شه»، و «بگو مرگ بر شاه».

رفته رفته كاركنان كميته‌هاى مخفى‌ى كارخانه، اعتصاب را زير نام سنديكاى مشترك سازمان دادند و كاركنان بخش‏هاى مختلف از جمله گاز و پتروشيمى، خطوط لوله، مخابرات، انبارهاى نفت، قسمت پخش‏ و ادارات مركزى به اين حركت پيوستند. درهفته‌ى اول اعلام حكومت نظامى، حُكم تير نمايندگان منتخب از طرف فرماندارى نظامى شهررى در جريان تحصن كاركنان در جلوى پالايشگاه، اعلام گرديد. تعدادى از نمايندگان دستگير شدند كه با توجه به تحصن كاركنان، حكومت نظامى مجبور شد آن‌ها را با هلي‌كوپتر به محل تجمع بياورد و آزاد كند. درهمين مقطع تصميم گرفته شد مخازن و جايگاه‌هاى نفت از دادن مواد نفتى به ارتش‏ و نظاميان خوددارى كنند.

 

حركت نفت‌گران در خوزستان

قبل از پرداختن به حرکت نفت‌گران در خوزستان، فهرست ‌وار به حركت مردم در شهرهاى خوزستان اشاره مى‌كنم. در آبادان، بهبهان، دزفول و ديگر شهرهاى خوزستان راه‌پيمايى‌هايى صورت گرفته بود. در اهواز بيش‏ از ده هزار كارگر و كارمند صنايع پولاد در اعتصاب به سرمى‌بردند. در نهم ارديبهشت ١٣٥٧، ششصد نفر از كارگران باغبانى و تنظيفات شركت نفت دست به اعتصاب زدند. در بیست و سوم خرداد، اعتصاب كارگران اداره‌ی برق و اعتصاب هفت هزار نفر كارگر كشت و صنعت كارون و بالاخره اعتصاب چندين هزار نفر كارگران صنايع نفت جنوب در شركت سهامى خدمات كنسرسيوم شركت ملى نفت، شركت ملى پخش‏ و خطوط لوله و شركت ملى گاز، با پانزده مورد خواسته‌هاى رفاهى و اقتصادى و بركنارى دكتر سهرابيان از سمت رياست بيمارستان‌هاى شركت نفت و بركنارى آذريان از رياست روابط صنعتى شركت نفت آغاز شد. در هفدهم ارديبهشت، مراسم چهلم كشتار مردم تبريز در بهبهان و اهواز مورد تهاجم ارتش قرار گرفت و تعدادى كشته شدند. حمله‌ى ارتش به مردم اهواز در 26 ارديبهشت، به مردم آبادان در ١٥ خرداد و هم چنين در 30 تير و 23 مرداد، به مردم بهبهان در همين روز، بالاخره به فاجعه سينما ركس‏ در 28 مرداد كشيده شد. مردم آبادان در این روزها‏ به سوگ عزيزان خود نشستند.

تا شهريور ماه هنوز حركت يك‌پارچه و سازمان‌يافته‌یى جهت پيوستن نفت‌گران به اعتصاب صورت نگرفته بود. از این رو طى نشست‌هايى، سازمان‌دهى اعتصاب كاركنان شرکت نفت در جنوب در دستور كار قرار گرفت. جهت هماهنگى براى پيشبرد حركت، قرار شد چند نفر از مسئولين كميته‌ى مخفى نفت‌گران، براى گفت‌وگو با فعالين جنوب به آن‌جا سفر كنند. گفت‌وگو در جريان راه‌پيمايى مردم آبادان به طرف گورستان شهر صورت گرفت كه براى بزرگداشت جان‌باختگان سينما ركس ترتيب داده شده بود. در گورستان كه جمعيت كثيرى گرد آمده بود، دو نفر از مسئولين كميته‌ى اعتصاب نفت‌گران و دو نفر از فعالين جنوب و هم‪چنين دو نفر از اعضاى خانواده‌ى كشته‌شدگان سينما ركس‏ صحبت كردند و جمعيت با سر دادن شعارهايى به طرف شهر حركت كرد. در بدو ورود به شهر (محله بوارده)، ارتش به طرف مردم آتش‏ گشود و چند نفر زخمى شدند. دوم مهر، يك هزار نفر از كارمندان پالايشگاه آبادان با اعلام خواسته‌هاى صنفى‌شان، يك مهلت كوتاه مدت به مسئولين دادند(٣). كارگران سازمان تعاون مصرف صنعت نفت در آبادان در هفته اول مهر دست به اعتصاب زدند. كارگران جايگاه‌هاى فروش‏ بنزين در اهواز نيز در همين هفته به اعتصابيون پيوستند. پنجم مهر، كارگران نفت در جزيره خارک دست از كار كشيدند.

با پيوستن يازده هزار كارگر پالايشگاه آبادان به اعتصاب و با اعتصاب كارمندان كه خواسته‌هاى پانزده‌گانه‌شان را يك هفته قبل مطرح كرده و اولتيماتوم داده بودند، در روال كار پالايشگاه كه ٦٥٠هزار بشكه‌ نفت توليد می‌كرد، اختلالی جدی به وجود آمد. اعتصاب چهار هزار نفر از كارگران بيش‏ از دوازده شركت حفارى و ترمیم چاه‌هاى نفت در دهم مهرماه، اين حركت را كامل كرد. دولت شريف امامى با اعزام نيروهاى متخصص‏ نظامى به خارك و مستقر كردن نظاميان در پالايشگاه و مناطق نفت خيز در صدد شكستن اعتصاب برآمد. در عين حال پنج مورد از شانزده مورد خواسته‌ها را پذيرفت. با بركنارى دكتر سهرابیان و آذريان از سمت‌هاى خود، كاركنان پس‏ از ده روز اعتصاب به كار خود بازگشتند.

بیست و چهارم مهر ماه، تراكتى از طرف بخشى از كارمندان در اداره‌ی مركزى نفت اهواز توزيع شد. در روز بیست و ششم مهر، كارمندان دست به اعتصاب زدند. خيلى سريع كارمندان ساير ادارات به آن‌ها پيوستند. نقص‏ بزرگ اعتصاب، عدم شركت كارگران در آن بود. كارمندان به درستى مى‌دانستند كه بدون پيوستن كارگران به اعتصاب، امكان پيروزى وجود ندارد. باتوجه به كارشكنى و اعتصاب‌شكنى كارمندان در مقطع اعتصاب كارگران و كار كردن آن‌ها به جاى كارگران، رنجشى از اين بابت در ميان كارگران وجود داشت. جاسوسان و عوامل رژيم به اين مساله دامن می‌زدند. اما پس‏ از يك هفته، با اعلام همبستگى كارگران براى تدوین يك قطعنامه‌ى مشترك و حركت هماهنگ، مبارزه‌ی نفت‌گران وارد فاز جديدى شد. در اولين هفته‌ی آبان ماه، با اتحاد نفت‌گران در جنوب و پيوستن آن‌ها به اعتصاب، توليد نفت به كمتر از نصف رسيد.

سپهبد جعفريان استاندار جديد خوزستان، در روز ١٠ آبان ضمن پذيرش خواسته‌هاى صنفى كارگران، نظاميان را در محيط نفت مستقر كرد. دستگيرى‌ها شروع شد. در پانزدهم آبان، ارتشبد غلامرضا ازهارى روى كار آمد. رژيم سياست مذاكره جهت به دست آوردن زمان را در پيش‏ گرفت. نمايندگان اعتصاب‌كنندگان براى مذاكره با نمايندگان مجلس‏ به تهران آمدند. آن‌ها ضمن تاكيد بر خواسته‌هاى قبلى، حمله‌ى مامورين حكومت نظامى را به دانشگاه تهران در روز ١٣ آبان كه منجر به كشته شدن چند دانشجو و زخمى شدن بسيارى ديگر شده بود، محكوم كردند. با اعلام پذيرش‏ همه‌ى خواسته‌هاى كارگران از طرف استاندارى خوزستان، منتخبين نفت‌گران تصميم گرفتند به طور موقت پايان اعتصاب را اعلام كنند. در سوم آذر ٥٧، توليد که به چهار پنجم ميزان معمول تنزل پيدا كرده بود، به حالت عادى بازگشت.

تدارك براى دور بعدى اعتصاب از اوایل آذر شروع شد. يك كميته‌ی مخفى متشكل از چهارده نفر نماينده‌ى كارگران و كارمندان به وجود آمد. نقاط ضعف دو حركت اول مورد بررسى قرار گرفت. كميته‌ی متشكل از نمايندگان كارگران و كارمندان، حربه‌ى تفرقه‌ى رژيم را خنثا نمود. خبرنامه و نشريه‌ى كاركنان صنعت نفت، ارتباط با نفت‌گران را مستحكم ساخت. كارگران و كارمندان كه مسئوليت پست‌هاى كليدى را داشتند، در مكان‌هاى امن جا داده شدند. سه كميته تشكيل شد: كميته‌ى مالى جهت رفع مايحتاج كاركنان، كميته‌ى ارتباطات جهت ارتباط با نفت گران و كميته‌یى جهت ارتباط با ساير اقشار اجتماعى و محيط‌ هاى كارگرى از جمله دانشگاهيان، سازمان آب و برق، راديو و تلويزيون، راه آهن و فرهنگيان.

در یازدهم آذر ماه سال 57، با فراخوان اعتصاب از طرف كميته‌ی مخفى و با راه‌پيمايى و سردادن شعار: «از بهر ملك و ملت، ما شير نفتو بستيم. تا مرگ شاه خائن، در اعتصاب هستيم»، حركت نهايى و شكوه‌مند نفت‌گران خوزستان، سراسر مناطق نفت را در برگرفت. اعلاميه‌ى خمينى مبنى بر ادامه‌ى اعتصاب در سرگرفتن اين حركت بى تاثير نبود(٤).

كشتار در مناطق نفت‌خيز و هم چنين در سراسر كشور افزايش‏ يافت و کم‌تر روزی بود که عده‌ای را به ضرب گلوله از پای نیاندازند. تحويل نفت به اسرائيل و آفريقاى جنوبى قطع گرديد. نفت‌كش‏هايى كه قصد بارگيرى به مقصد اين دو كشور را داشتند، شناسايى شدند. اسم خائنينى كه با رژيم در خوزستان همكارى مى‌كردند، اعلام شد. حدود دو ميليون و پانصد و پنجاه هزار تومان، كمك مالى از دانشگاهيان گرفته شد. به علت عدم تكافوى اين كمك، بازاريان به وسيله‌ى آيت‌الله طالقانى، شروع به کمک مالی به نفت‌گران كردند. به خاطر اعلام پشتيبانى مردم سراسر كشور از مبارزات نفت‌گران، تهديدهاى ارتشبد ازهارى مبنى بر قطع دست‌مزدها اثرى نگذاشت. نمايندگان كميته ضمن شركت در گردهم‌آيى‌هاى شهرهاى مختلف و سخنرانى در آن‌ها، به جمع‌آورى كمك‌هاى مالى به‌خصوص‏ در مشهد و تهران پرداختند.

 

پيروزى بر رژيم سلطنتى شاه

اولين اقدام سنديكاى مشترك كاركنان صنعت نفت پس از فرار شاه و در آستانه‌ى بازگشت خمينى به ايران، ارسال دعوت‌نامه‌ براى نفت‌گرانى بود كه در دوره‌ى شاه به حبس سياسى محكوم شده بودند. در سالن اجتماعات پالايشگاه تهران و با حضور هزاران نفر از كاركنان و خبرگزارى‌ها و رسانه‌هاى گروهى داخلى و خارجى، مراسم با شكوهى برگزار گرديد و تعدادى از زندانيان سياسى و هم‌چنين چند نفر از مسئولين شوراى انقلاب در اين جلسه سخنرانى كردند. حكم پرداخت حقوق دوران اسارت زندانيان سياسى صادر شد و پرداخت گرديد. پس از اين جلسه، تمامى كاركنان شركت‌هاى حفارى بين المللى به استخدام رسمى صنعت نفت در آمدند.

طى ماه‌هاى اول سال 58، شوراهاى سراسرى كاركنان نفت سازمان داده شد و در مجمع عمومى اساس‌نامه‌یى براى پيشبرد امور شوراها به تصويب رسيد. روال كار شوراها براى پيش‌برد امور، در دستور كار قرار گرفت. محاكمه‌ی ساواكى‌ها و افراد ضد كارگر، جای‌‌گزين کردن منتخبين شوراها به جاى مديران و مسئولين انتصابى گذشته، افزايش‏ دستمزدها و ترفيع شغل‌ها، تثبيت وضعيت كارگران پيمانى و قراردادى و... منتخبين شوراها را به خود مشغول كرد. اين برنامه‌ها تا شروع جنگ در همه‌ی مناطق صنعت نفت ادامه داشت.

با شروع جنگ و بمباران مناطق نفتى جنوب، كاركنان نفت با رها كردن خانه و زندگى خود آواره‌ی شهرهاى ديگر شدند. جنبش‏ نفت‌گران، با خالی شدن آبادان از سکنه و آواره شدن کارکنان نفت و به خاطر از دست دادن پايگاه اصلى و ستاد مبارزاتی‌شان در جنوب، تضعیف شد. رژيم با تمامى توان از حربه‌ی جنگ براى سركوب حركت شوراها استفاده كرد. به قول خمينى «جنگ، نعمتى الهى براى رژيم» شد. اما جنگ مصيبت واقعى براى كارگران و زحمت‌كشان كشور بود. تعداد زيادى از فعالين شوراهاى مناطق نفتى را يا اخراج كردند يا به زندان انداختند. عده‌یى را نيز به جوخه‌هاى اعدام سپردند. تمامى منتخبين شوراها را كه در راس‏ امور قرار گرفته بودند، از كار بركنار و افراد وابسته به حزب جمهورى اسلامى و انجمن هاى اسلامى را به جاى آن‌ها منصوب كردند. اگر جنگ نبود، رژيم به اين سهولت قادر به فرونشاندن حركت شوراها و انحلال شوراهاى برآمده از انقلاب نبود.

به اين ترتيب، كارگران كه خمينى آن‌ها را در اولين پيامش به مناسبت اول ماه مه - روز كارگر- «اداره كننده‌ى امور مملكت» خوانده بود و گفته بود حالا كه «مملكت مال شما شده است و دست اجانب كوتاه شده است... شما همه با ما برابر هستيد و ما همه درخدمت شما هستيم و شماييد كه مى‌توانيد مملكت را اداره كنيد»(٥) در كمتر از يك سال با تهديد شديد مهدوى كنى، وزير كشور او روبه‌رو شدند كه علناً "اعتصاب‌كنندگان و كم‌كاران" را تهديد كرد و به محاكمه در "دادگاه هاى انقلاب" كشاند(٦). در يك چنين وضعيتى، شوراهاى صنعت نفت به دستور محمد غرضى وزير نفت و احمد توكلى وزير كار، غيرقانونى اعلام شدند(٧). دکترحسن صادقی، رییس منتصب شوراهای اسلامی کار کل کشور و عضو فعال خانه‌ی کارگر و حزب اسلامی کار ضمن مصاحبه با روزنامه‌ی کار و کارگر گفت: «... در حزب جمهوری اسلامی، آیت‌الله خامنه‌ای و آقای هاشمی رفسنجانی به ما توصیه کردند که بروید و شوراهای اسلامی کار را در خانه‌ی کارگر ساماندهی کنید. ما هم در آن جا حضور خواهیم یافت تا تشکل‌تان رسمیت پیدا کند». به زعم او «تشکیلات خانه‌ی کارگر در ابتدا جایگاه گروهای چپ اعم از فداییان اکثریت و اقلیت، چپ پیکاری، سازمان منافقین و توده‌ای‌ها بود. شوراهای اسلامی کار برای بازپس‪گیری خانه‌ی کارگر با درگیری‌ها و جنگ‌های خشونت آمیز توانست تشکیلات را از چنگ آن‌ها رها سازد. آقایان محجوب و کمالی و ربیعی که جزو شورای اعتصاب و پس از انقلاب عضو شورای اسلامی کار شدند، از جمله کسانی محسوب می‌شوند که در بازپس‌گیری خانه‌ی کارگر از مارکسیست‌ها نقش عمده‌یی ایفا کردند و بنیان خانه‌ی کارگر فعالی را پی‌ریزی کرده و به عنوان یک نهاد مدافع و وفادار به نظام فعالیت‌شان را شروع کردند»(٨). لازم به توضیح است که آقای کمالی برای ١٣سال وزیر کار بود و سپس به دبیرى حزب اسلامی کار رسيد. آقای محجوب از ابتدا رییس خانه‌ى کارگر و چند دوره نماینده‌ی مجلس و عضو حزب اسلامی کار بوده است. آقای علی ربیعی مشاور رییس جمهور، محمد خاتمی و از مقامات بلند پایه‌ی دستگاه اطلاعاتى رژيم "ساواما" و حسن صادقی نیز سال‌ها رییس شوراهای اسلامی کار و فعلاً معاون خانه‌ی کارگر و عضو حزب اسلامی کار می‌باشد.

 

دوران سرکوب و دستگیری

در دی ماه سال ١٣٦٠، فعالین شوراهاى نفت در سطح کشور به دست افراد انجمن‌های اسلامی، دستگیر و روانه‌ى زندان اوین شدند. ما به طريقى از اين برنامه مطلع شده بوديم و مى‌دانستيم كه به زودى دستگير می‌شويم. یک هفته بعد از كسب اطلاع از برنامه‌ى بازداشت فعالين كارگرى، ساعت هشت شب، هنگام برگشت به خانه متوجه شدم چهار ماشین سپاه پاسداران اطراف منزلم را محاصره کرده‌اند. با اتومبیلم به راه خود ادامه دادم و به منزل یکی از همکارانم که در همان نزدیکی بود، رفتم. پس از کنترل محتویات جیبم، ماشینم را به او سپردم و پیاده به منزل آمدم. به محض بازکردن در منزل، کسی از پشت در، دست مرا گرفت و به داخل کشید. دیدم که همسر و پنج فرزندم را که بزرگترین‌شان ١٢ساله بود، در آشپزخانه جمع کرده‌اند و یک نفر با تفنگ سرنیزه دار جلوی در آشپزخانه ایستاده است. سه نفر مشغول خالی کردن قفسه‌های کتاب و نوارهای موسیقی بودند و هرچه نظرشان را جلب می‌کرد، در گونی می‌ریختند. چند نفر هم در حیاط و زیرزمین مشغول جست‌وجو بودند. به جز دو نفر، اکثر آن‌ها کارگر و افراد انجمن اسلامی پالایشگاه بودند. گفتم: خسته نباشید. فوراً مرا به یکی از اتاق‌ها بردند و با زیر شلواری که روی رخت‌کن بود، چشمم را بستند و مرا در اتاق نشاندند. یک ساعتی که گذشت زنگ درب خانه به صدا درآمد. پسر بزرگم بود که در آن موقع ١٤سال داشت. او را به اتاق آوردند و ضمن بستن چشم‌هایش پهلوی من نشاندند. چند دقیقه‌یی نگذشت که دوباره زنگ درب خانه به صدا درآمد. یکی از دوستان از شیراز به دیدن من آمده بود. او را هم به اتاق آوردند. کمی بعد با به صدا درآمدن زنگ منزل، دو نفر دیگر هم به ما اضافه شدند. آن‌ها را هم با چشم بسته، پهلوی ما نشاندند. بازرسی منزل دو سه ساعتی طول کشید. پس از آن، من و فرزندم و سه نفر دیگر را سوار ماشین کردند و به اوین بردند.

یک سال و نیم بعد که به من ملاقات دادند، متوجه شدم که در شب دستگیری، هر آن چه کاغذ و کتاب و نوار و عکس خانوادگی بوده، با خود برده‌اند. از رساله‌ى خمینی گرفته تا مانیفست حزب کمونیست و کتاب کاپیتال ماركس تا تمامی نشریات قانونی موجود و تمامی اسناد سندیکا و پیمان‌های دسته جمعی‌ى کار که طی سال‌ها آن‌ها را جمع آوری کرده بودم. گلدان‌هایی را که در زیر زمین خانه بود، به بهانه‌ی بازرسی شکسته بودند. چمدان‌ها را با آن که قفل نبودند، با سرنیزه پاره کرده بودند. بیش از صد شيشه‌ى عطر و اودکلن که همسرم در طول سال‌ها جمع‌آوری کرده بود و كلكسيونش بود، در زیرزمین خرد کرده بودند. بشکه‌های پلاستیکی رُب و تُرشی را پاره کرده و شیشه‌های مربا را شکسته بودند. تمام ابزار و آلاتی را که من طی سال‌ها خریده وتهیه کرده بودم، با خود برده بودند. تمامی ساعت‌های مچی همسرم و بچه‌ها، همه‌ی طلاهایی را که به مناسبت‌های مختلف برای همسرم خریده بودم و یا او برای خودش و بچه‌ها خریده بود، با خود برده بودند. مبلغ سی هزارتومان پول نقد که برادرم به تازگى از کویت برای خانواده‌اش فرستاده بود و قرار بود من آن را به همسرش بدهم، با خود برده بودند. مبل‌ها، تشک‌ها، بالشت‌ها را با سرنیزه پاره کرده بودند. خلاصه لشكريان امام زمان، پس از یورش به مقر کفار هر آن چه را که توانستند، با خود برده و یا ویران کرده بودند. پس از یک سال تلاش، همسرم فقط قادر شد مبلغ سه هزار تومان را از چنگ آن‌ها بیرون بیاورد و به خانواده‌ی برادرم بدهد. اما در مورد طلاها و بقیه‌ی پول - که دعويش را در ابتدا تهمت به سربازان امام زمان قلمداد می‌کردند- کوشش‌های همسرم به جایی نرسید. پس از آزادی از زندان، با تلاش بسیار توانستم یک چهارم از ابزار‪هایم را از دست آن‌ها بیرون آورم. اما دستم به بقیه‌ی وسایل نرسید. ناگفته نگذارم كه کارگران عضو انجمن اسلامی که آن شب مرا دستگیر کردند، سالمجو، صیرفیان، جوانمردی، پورخلخالی، آیت‌الله زاده و سروش بودند. اين‌ها و هم پالگى‌هاىشان كه در همان شب دستگيرى من بسيارى از فعالین شوراها را در تهران و شهرهای دیگر دستگیر كرده و به زندان‌ها فرستاده بودند، بعدها به مقامات بالایى در جمهورى اسلامى رسيدند و صاحب پول و پله‌ى زيادى شدند.

 

زندان اوين

شب اول اوین، مرا در راه‌رو پشت در اتاق بازجویی شماره ٦ نشاندند. تا صبح دختری را می‌زدند که از او اعتراف بگيرند. او فقط اسم مستعار خود را فریاد می‌کرد. نزدیک صبح او را روی برانکادری در راه‌رو گذاشتند. روی سرش پارچه‌یی کشیده بودند. او زیر شکنجه مرده بود.

 متداول‌ترین شکنجه همان زدن کابل بود که از رژیم گذشته به ارث برده بودند. به این صورت که فرد را روی شکم بر تخت می‌خواباندند. پاها و دست‌ها را می‌بستند؛ یا چند نفر آن‌ها را می‌گرفتند و از کمر تا کف پا را کابل باران می‌کردند. دست‪بند قپانی به فرد می‌زدند و او را آویزان می‌کردند. شوک الکتریکی می‌دادند. اما از کلاه آپولو استفاده نمی‌کردند. می‌خواستند كه همه صدای ناله و فریاد شکنجه شونده را بشنوند. می‌شنیدم که زنان و دختران را برای تخریب روحیه در مواردی مورد تجاوز قرار می‌دهند. فرزند، پدر، مادر، برادر، خواهر زندانی را شکنجه و آزار مى‌دادند تا از او اعتراف بگیرند. اعدام‌های مصنوعی به راه می‌انداختند. فرد را چشم بسته به درخت می‌بستند و به سربازان اسلام دستور آتش می‌دادند و آنها هم تیر هوایی شلیک می‌کردند. زندانیان را به دیدن صحنه‌ی اعدام می‌بردند. آن‌ها را به درخت حلق آویز می‌کردند.

من در همان شب اول ورودم به اوین، وقتی از زیر چشم‌بند به راه‌رو نگاه کردم، میدان جنگ و زخمی‌ها در نظرم تداعی شد. در هر گوشه‌ی راهرو، انسان‌هايى افتاده بودند که با دست و پای زخمی و سرم‌هایی وصل بر بدن، آه و ناله می‌کردند. پس از بازجویی که تمامی نداشت، گه گاه افرادی را که کلاه شان تا گردن می‌رسید و فقط چشمان‌شان پیدا بود (زندانیان به آن‌ها "کوکلوس کلان" می‌گفتند) به سلول می‌آوردند. زندانيانى را که از طرف كوكلاس كلان‌ها شناسایی می‌شدند، برای اعدام به پشت بند چهار می‌بردند. از هر اتاقی که محکومین به اعدام را از آن‌جا می‌بردند، یک نفر را هم برای گذاشتن جسدها در وانت به محل اعدام می‌بردند. این‌ها با لباس خون آلود و روحیه‌ى داغان، با حالت تهوع و بهت و ناباوری به سلول بازمی‌گشتند. تا مدتی نمی‌توانستد غذا بخورند. شب‌ها با جيغ و داد و وحشت‌زده از خواب بیدار می‌شدند. من تعدادی از این افراد را دیدم که به بيمارى‌هاى روانی دچار شده بودند.

در هر اتاق، نزدیک به ٨٠ نفر را جا داده بودند. شب‌ها به شکل کتابی مى‌خوابيديم (سر یک نفر پهلوی پای دیگری). به خاطر کمبود جای خواب، تعدادی از زندانی‌ها شب‌ها روی تخت می‌نشستند و روزها می‌خوابیدند. برای ٨٠ نفر فقط ٦ مستراح و دست‌شویی موجود بود. روزی سه بار درب سلول برای رفتن به دست‌شویی باز می‌شد. برای ٨٠ نفر بیست دقیقه وقت تخصیص داده بودند. هیچ گونه امکان بهداشتی وجود نداشت. بعدها صابون و مسواک و خمیر دندان را به زندانیان می‌فروختند.

آماری از تعداد زندانیان وجود نداشت. افرادی بودند که اعدام شده بودند و با اين حال آن‌ها را برای ملاقات صدا می‌زدند. افرادی نیز بودند که هر شب در تلویزیون سراسری عکس‌ها‌ىشان را نشان می‌دادند و می‌خواستند که اگر کسی از محل سکونت آن‌ها خبر دارد، به دادستانی اطلاع دهد. و این در حالی بود که چند نفر از این‌ها با نام مستعار در زندان به سر می‌بردند. من یکی از این افراد را پس از آزادی در بيرون از زندان دیدم که با همان نام مستعارش آزاد شده بود. مدام درحال آمارگیری از بازداشت‌شدگان بودند، با این حال مرتب کم می‌آوردند. هر وقت در بیرون درگیری‌یى پیش می‌آمد، لاجوردی تعدادی از بازداشت‌شدگان را انتخاب می‌کرد و انتقام خون "شهدای" اسلام را از آن‌ها می‌گرفت. اعدام‌ها، پشت بند چهار صورت می‌گرفت. ابتدا صدایی مانند خالی شدن تیرآهن از تریلی به گوش می‌خورد. بعد ما با شمردن تیرهای خلاص، تعداد اعدامی‌ها را می‌شمردیم. بدون هیچ زیاده گویی، بین دی ماه سال ٦٠ تا خرداد ٦٢ به طور متوسط شبی ٥٠ نفر را اعدام می‌کردند. این جز مواقعی بود که در بیرون درگیری پیش می‌آمد و عناصر رژیم ترور می‌شدند. در این‌گونه مواقع، تعداد بیشتری را به جوخه‌ى اعدام می‌سپردند.

 یک بار ساعت ٢ بامداد درب سلول را باز کردند و گفتند: با چشم‌بند بیرون بیايید! زمستان پُربرفی بود. ما را پشت بند چهار بردند.لاجوردی بارها پشت بلندگو گفته بود: اگر بیرون خبری بشود، نمی‌گذاریم یک نفر از شما‌ها زنده از این‌جا بیرون بروید. آن شب همه فکر کردیم که در "بیرون" خبری شده و ما را برای اعدام می‌برند. هر کس چیزی می‌گفت. یکی شعر می‌خواند، دیگری شعار می‌داد و ... پس از رسیدن به پشت بند چهار، گفتند: چشم‌بندهای‌تان را بردارید. یکباره چشم‌مان به حدود ٢٠٠ جسد تکه پاره شده افتاد. یکی دست نداشت و دیگری پا. سر يكى از بدنش جدا شده بود، ديگرى صورتش متلاشی يا مُثله شده بود و یا... در کنار دیوار تعدادی را روی برف و زیر پتو خوابانده بودند. تصورمی‌کنم بسيارىشان سیانور خورده بودند. جسد اشرف ربیعی همسر مسعود رجوی و هم چنين موسی خیابانی هم جز اين اجساد بودند. آیه‌یی از قرآن روی پارچه‌یی نوشته بودند و بر دیوار بالای سرشان نصب کرده بودند. لاجوردی فرزند مسعود رجوی را بغل کرده بود. مانند خفاش می‌ماند و فریاد می‌زد: این است سرنوشت رهبران‌تان. آن‌گاه از همه خواست که روى اجساد به میان برف بروند و هر کس را که می‌شناسند به او معرفی کنند. البته این برای تضعیف روحیه زندانیان بود. چرا که کم‌تر کسی حاضر مى‌شد به چنین دنائتی تن دهد و به پرونده‌ی خود ورق جديدى اضافه کند. مشابه این ماجرا ماه بعد هم تکرار شد. اجساد زیادی را در اتاقی در ميان قالب‌هاى یخ روی هم تلمبار كرده بودند. یخ‌ها آب شده بود. ما را مجبور کردند که لابلای اجساد برویم و آن‌ها را شناسایی کنیم. مدتی بعد دوباره شاهد اجساد متلاشی شده‌ی سه مبارز بودیم که آن‌ها را از زیر خاک بیرون کشیده بودند.

 ما تنها زندانی‌ى رژیم و بازجو نبوديم؛ بلكه در معرض اذيت و آزار نگهبان‌ها و تواب‌هاى درون بند هم قرار داشتيم. این‌ها هر بلایی که می‌خواستند، می‌توانستند بر سر ما بیاورند. پدیده‌ى تواب در زندان پدیده‌ى وحشتناکی بود که مبتکرش اسدالله لاجوردی بود. در اتاق هرچه می‌كردى، تواب‌ها به بازجو گزارش می‌دادند. اگر تلویزیون مداربسته زندان را كه از ساعت ٩ صبح تا یک بعد از ظهر دروس دينى پخش می‌کرد و ايدئولوژى اسلامى را اشاعه می‌داد نگاه نمی‌کردی و احياناً با بغل دستی‌ات حرف می‌زدی، به بازجو گزارش می‌دادند. مجبور بودیم از صبح به اراجیف بهزاد نبوی، عبدالكريم سروش، صادق خلخالی و محمدی گیلانی گوش بدهیم. جهنمی در جهنم ساخته بودند. کسی امیدى به فردايش نداشت. هرازگاهى هم يك نفر را به عنوان "مسئول ايدئولوژيك" به اتاق می‌فرستادند كه مجبور بوديم چشم به او بدوزيم و به تُرهاتش گوش کنيم.

 زندانيانى بودند که در اثر شکنجه، ناراحتی کلیه پیدا کرده بودند و مجبور بودند زود به زود به دست‌شویی بروند. اما درب اتاق روزی سه بار بیش‌تر باز نمی‌شد. این‌ها از سر ناچاری در بطری‌های پلاستیکی ادرار می‌کردند و در ساعت دست‪شویی بطرى‌ها را خالی می‌کردند. اتاق بوی تعفن می‌داد. علاوه بر آن، به خاطر تعداد زیاد زندانی، فضا آكنده از بوی عرق بود. یک روز گفتند که: دادستان کل انقلاب اسلامی، جحت الاسلام موسوی تبریزی می‌خواهد از زندان بازدید کند. ناگهان درب اتاق باز شد و او در وسط چهارچوب درب ظاهر گردید. چیزی که گفت این بود: این کثافت‌ها چه بوی تعفنی می‌دهند. مگر نان زیادی دارید که از بیت‌المال به این‌ها مى‌دهید. بکشید این‌ها را! آن شب در برنامه‌ی اخبار تلویزیون گفتند: دادستان انقلاب اسلامی حجت الاسلام موسوی تبریزی ضمن بازدید از زندان‌ها دستورات لازم را برای رفاه زندانیان دادند!!

 پس از یک سال ما را برای هواخوری به حیاط بند بردند. اما به بهانه‌هاى مختلف از اين هواخورى نيم ساعته هم محروم می‌شدیم. تازه وقتی به حیاط می‌رفتیم، پيش از هر كار بايد دسته جمعی سرود "خمینی ای امام" را می‌خواندیم. وای به حال کسی که آن را نمی‌خواند و یا دهانش نمی‌جنبید. شب‌های ماه رمضان هم مصیبت داشتیم. از نیمه شب تا صبح در چند بلندگوی قوی با صدایی دلخراش شعر "دستغیب صد پاره شد دیگر نمی‌آید" و یا چیزهایی شبیه آن را پخش می‌کردند. در این ماه دیگر اعصاب آرامى براى ما باقى نمی‌گذاشتند و ما را به مرز جنون مى‌رساندند.

پس از اتمام بازجویی، زندانی‌ها را به "دادگاه" می‌بردند. دادگاه‌هاى جمهورى اسلامى برخلاف دادگاه‌هاى زمان شاه، نظامی نبودند. شرعى و آخوندی بودند. زندانى را چشم بسته به "دادگاه" که اتاقى در اوین بود، می‌بردند. ملاى ریيس "دادگاه" در كنار بازجو می‌نشست. سوال می‌کرد: اتهام را قبول داری؟ مى‌گفتى: نه. سوال مى‌كرد: مسلمان شده‌ای؟ مى‌گفتى: دارم فکر می‌کنم. بعد بازجو تو را از اتاق بیرون می‌آورد و تحویل پاسدار می‌داد و نفر بعدى را صدا می‌کرد. رفتن به "دادگاه" مثل رفتن به توالت، نوبتی بود. پشت درب اتاق "دادگاه"، سى تا چهل نفر چشم‌بسته منتظر نشسته بودند. كل جلسه‌ى دادگاه بيشتر از چهار پنج دقیقه، طول نمی‌کشید. حُكم را پس از چند ماه به زندانی ابلاغ می‌کردند. دراين جا بايد از دو تن از كارمندان شركت نفت ياد كنم كه هر دو در چنين "دادگاه"‌هایى محاكمه شده بودند و سه سال محكوميت گرفته بودند. یکی از آن‌ها کارمند ارشد پالایشگاه تهران، محمد تقی هم‌جوار، به خاطر جمع‌آوری امضا علیه قانون کار پیشنهادی احمد توکلی وزیر وقت کار دستگير شده بود. ديگرى علیرضا کیائی مهندس شیمی پالایشگاه تهران بود. او را به اتهام "عبور غیرمجاز از مرز" در اتوبوسى بین راه اصفهان و ایرانشهر دستگیركرده بودند. هر دو نفر در سال ٦٧ و در جريان كشتار بزرگ زندانيان سياسى، اعدام شدند. افرادی هم بودند كه مثل من چند سال در زندان بلاتكليف بودند. ما را بدون حُکم دادگاه و بدون هیچ توضیحی با قرار وثیقه و به طور موقت از زندان آزاد كردند. تازه بايد ماهی یک بار خودمان را به کمیته‌ى محل زندگى‌مان معرفی می‌کرديم و هر بار برگه‌هاى مخصوصى را پُر می‌کرديم. نا گفته نماند که یکی از جرم‌های من در جمهوری اسلامی- که در حکم اخراجم از کار نیز آمده است- "اختفای اسناد و مدارک دولتی" است. لازم به توضيح است كه در جریان انقلاب، کارگران پالایشگاه شیراز، ساواک شهر را تسخیر کردند. در جريان اين تسخير، پرونده‌‌ی کلیه‌ى کارکنان نفت به دست‌شان افتاد. پرونده‌ها را براى ما فرستادند و ما با رجوع به آن‌ها توانستيم ساواکی‌هاى شركت نفت را شناسایی کنيم. هنگام دستگیری من، بخشی از این پرونده‌ها هنوز در خانه‌ام بود. مامورين، آن‌ها را به اوین بردند و توضیحات من در این مورد بی‌نتیجه ماند. يكى ديگر از "جرم"هايم كه در پرونده‌ام در ساواک قيد شده بود و جمهورى اسلامى نيز دوباره از آن استفاده کرد، این بود که با داشتن دیپلم دبیرستان از کارمند شدن امتناع ورزیده‌ام.

 در بیست وچهارم فروردین ماه ١٣٦٢ قرار بود مرا آزاد کنند. نزدیک ظهر بود و من در راهروی اوین منتظر نشسته بودم كه آزاد شوم. دو ساعتی طول کشید تا کارهای اداری به انجام برسد. وقتی می‌خواستند مرا از در اوین بيرون ببرند، یکی از پاسدارهايى که ما را می‌بُرد، با مُشت و لگد به جان من افتاد. فریاد می‌زد: این فلان فلان شده کافر به زندان آمده و کافر بیرون می‌ره. من خودم شاهدم که ظهر نماز نخواند. چه کسی گفته این باید آزاد بشه؟! و این چنین مرا با دست و پای زخمی و صورت خونین، با لگد از اوین بیرون انداختند.

 

گریز از ایران

براى آزادی‌ام از زندان قرار وثیقه‌ى پانصد هزار تومانی صادر كرده بودند. در سال ٦٥ به خاطر احساس خطر و امکان دستگیری مجدد، تصمیم گرفتم از کشور خارج شوم. چند نفر از دوستان نزدیکم دستگیر شده بودند و احتمال دستگیری دوباره من نیز مى‌رفت. برای همسر و ٦ فرزندم پاسپورت گرفتم. اما فرزند بزرگم به خاطر این که همراه من دستگیر شده بود، ممنوع الخروج بود. و چون بیش از ١٦ سال داشت و سرباز محسوب مى‌شد، گرفتن پاسپورت برایش ممكن نبود. با پرداخت ١٥٠٠٠٠ تومان، ویزای سوئد را در پاسپورت‌ها وارد کردند. به سختى برای همسر و شش فرزندم بلیط پرواز به سوئد را تهیه کردم. آن‌ها هواپیمای‌شان را در لندن عوض می‌کردند. من و همسرم این موضوع را با هیچ کس در میان نگذاشته بودیم؛ چرا که فکر می‌کردم اگر رژیم با خبر شود، از خروج خانواده‌ام جلوگیری می‌کند.

در یکی از روزهای دی ماه سال ٦٥، به فرودگاه مهرآباد تهران رفتیم. در فرودگاه هنگامى كه پاسپورت‌ها را به دست‌مان مى‌دادند، افسر مسئول به همسرم گفت: شما ممنوع‌الخروج شده‌ايد؛ چون در پاسپورت دو تن از فرزندان‌تان، نام پدر جعفر ذکر شده. سپاه قيد كرده که نمی‌توانید از کشور خارج بشوید. من از دور نظاره ‌گر وضع بودم. دیدم همسرم روی زمین افتاده و بچه‌ها گریه می‌کنند. جلو رفتم و جوياى قضيه شدم. افسر فرودگاه مساله را برایم شرح داد و گفت: اگر مدرکی بیاوريد که نشان بدهد اسم پدر بچه‌ها اشتباه نوشته شده، موضوع حل می‌شود. زمان زیادی به پروازنمانده بود. من به سرعت به منزل رفتم و همه‌ى شناسنامه‌ها و دفترچه‌ی دریافت خواربار را به فرودگاه آوردم و به افسر مربوطه دادم. او پس از دیدن مدارک، نامه‌یی نوشت که اسم پدر هر هفت بچه یدالله است. و خودش به دفتر سپاه رفت و پاسپورت‌هاى مُهر خورده را به همسرم پس داد و گفت: بدوید تا درب هواپیما بسته نشده، سوارشوید. ده دقیقه به پرواز مانده بود. همه به سوی هواپیما دویدند. چند ثانیه نگذشته بود که افسر فرودگاه متوجه شد بچه‌ی کوچکم روی زمین نشسته و جا مانده است! گفت: چه به روز این مردم آورده‌اند که برای نجات خودشان بچه‌شان را فراموش می‌کنند! بچه را برداشت و به طرف هواپیما رفت.

من از فرط ناراحتی فشارخونم پایین افتاده بود. تمام بدنم خیس عرق سرد بود و حالت بیهوشی پیدا کرده بودم. روی صندلی‌یی فرورفته بودم و دیگر متوجه گذر زمان نبودم. یک وقت متوجه شدم کسی دستش را روی شانه‌ام گذاشته و می‌گوید: بلند شو. خیالت راحت باشد! آن‌ها از مرز ترکیه هم گذشته‌اند! دیدم همان افسرِ فرودگاه است كه با او صحبت كرده بودم. بسیار از کمکش تشکر کردم.

به خانه برگشتم. دلهره داشتم. حال به فکر آن بودم که چگونه می‌توانم پسر بزرگم را از ایران خارج کنم. شب كه شد با دوستانم در لندن تماس گرفتم. از قبل با آن‌ها ترتیب اقامت خانواده‌ام را در انگلیس طرح ریزی کرده بودم. دوستانم، همسر وبچه‌هايم را از بخش ترانزیت فرودگاه لندن بیرون آورده بودند. برای خروج پسر بزرگم از ایران، راه‌های مختلف را بررسی کردم. تصمیم گرفتم او را از طریق دوبی به انگلیس بفرستم. چند سفر به بندر عباس رفتم. با یک قاچاق‌چی تماس گرفتم و مساله را با او در میان گذاشتم. در آخر، قاچاق‌چى گفت: این روزها مامورین گشتِ دریایی زیاد شده‌اند و خروج از ایران با قایق‌های تند‌رو بسیار خطرناک است. با فرد دیگری تماس گرفتم تا پسرم را از طریق ایرانشهر به پاکستان ببرد. سرانجام پس از چند ماه تلاش، پسرم سالم به کراچی رسید.

بايد خانه‌ی مسکونی‌ام را که با وام شرکت نفت خریده بودم، می‌فروختم. خبر شدم که سپاه پاسداران چند بار سراغ مرا از همسایه‌ها گرفته است. به همسايه‌ها گفته بودم که به بندر عباس نقل مكان كرده‌ايم و آن جا مشغول کار هستم و بچه‌ها هم در آن‌جا مدرسه می‌روند. خانه‌ام را به یکی از همکارانم سپردم و به او وکالت دادم آن را بفروشد و یا اجاره دهد. خودم به شیراز رفتم. پس از چندی برای خروج از ایران با همان فردى که فرزندم را به پاکستان برده بود، تماس گرفتم. با قاچاق‌چی در ایرانشهر قرار گذاشته بودم. با اتوبوس از اصفهان به ايرانشهر رفتم. پس از یک روز اقامت در آن‌جا، راهی‌ى يكى از دهات اطراف شدیم. از آن جا سوار بر شتر، پنج ساعتی راه پيموديم تا به ده دیگری رسیدیم. بقیه‌ى راه را تا قهوه‌خانه‌یی در آن طرف مرز پاکستان، با موتور سیکلت طی کردیم. و از آن‌جا با لباس بلوچی و بچه‌یی در بغل همراه با چند خانواده‌ی پاکستانی در یک وانت تویوتا از پاسگاه‌ها گذشتیم و ساعت ٢ صبح روز بعد به کراچی رسیدیم.

در کراچی يك راست به هتلى كه قرار بود پسرم در آن جا باشد، رفتم. شنيدم كه دلال او را با بيست نفر دیگر به انگلیس فرستاده است. به خانواده‌ام تلفن زدم. آن‌ها اظهار بی‌اطلاعی کردند. پس از چند روز با خبر شدم که پلیس رومانی پسرم و هم سفرهايش را دستگیر کرده و تصميم گرفته همه‌شان را به پاکستان برگرداند. پس از چند روز آن‌ها به پاکستان برگردانده شدند و توسط همان دلال مستقيم از فرودگاه به هتل آمدند.

در پاکستان خود را به دفتر سازمان ملل معرفی کردم و کارت پناهندگی گرفتم. پسرم نیز این کار را کرده بود. در همان زمان، به سفارت انگلیس در کراچی مراجعه کردم و پيوستن به خانواده‌ام را از آن‌ها درخواست کردم. پاسخ دادند: این کار شش ماه طول می‌کشد. برای جلوگیری از اتلاف وقت در کلاس زبان انگلیسی‌یی که زیر نظر سازمان ملل بود، اسم نویسی کردم. دو روزی نگذشته بود كه گروهی جهت دستگیری من به هتل مى‌آیند. آن‌ها ضمن شکستن درب اتاق هتل، تمامی وسایل مرا زیر‌‌و‌‌رو مى‌كنند. بعدها معلوم شد یکی از کارکنان دفتر پناهندگی ملل متحد در کراچی که سوئدی بود، اسامی افرادی را که تقاضای پناهندگی می‌کردند، به سفارت جمهوری اسلامی می‌داد. به ظاهر او را اخراج كردند. اما در واقع او را به دفتر امور پناهندگان اسلام آباد انتقال دادند.

در آن روزها، یکى از تیم‌هاى ترور جمهوری اسلامی به محل سکونت افراد وابسته به مجاهدین خلق حمله کرد. با کاتیوشا و مسلسل كه در چند وانت بار كار گذاشته بودند، خانه‌های مسکونی مجاهدین را به گلوله بستند و گويا سه تن از آن‌ها را نیز کشتند(٩). به همین خاطر در کراچی حکومت نظامی اعلام شد. تمامی ایرانیان مقیم کراچی از هتل‌ها بیرون رانده شدند. هیچ‌کس دیگر به ایرانی‌ها اطاق اجاره نمی‌داد(١٠). همه در شهر آواره بودند و پلیس هم از این موضوع نهایت استفاده را می‌کرد. ایرانی‌ها را در خیابان دستگیر می‌کردند. هر کس پولی داشت، می‌داد و آزاد می‌شد. در غیر این صورت او را برای "دیپورت" به ایران، به اداره‌ی پلیس مى‌بردند. به قول ایرانی‌ها، در آن موقع پلیس با دیدن هر ایرانی‌یى در خیابان می‌گفت: یک ٥٠٠ روپیه آن جاست! حداقل رشوه برای رهایی از چنگ پلیس ٥٠٠ روپیه بود.

برای رهایی از چنین وضعیتی، من با یک آشنای بلوچ ایرانی تماس گرفتم. با او به محله‌ی "لی‌یاری" رفتم و در آن جا ساکن شدم. این محله کاملاً در اختیار بلوچ‌ها بود و پلیس جرات آمدن به آن‌جا را نداشت. به خاطر ترس از دستگیری، از محله بیرون نمی‌رفتم. پس از چندی به فکر خروج غیرقانونی از پاکستان افتادم. یکی از دوستانم که زمان شاه با او هم‌بند بودم، به علت مریضی سختی که داشت، از انگلستان به ایران آمده بود. من قبل از خروج از ایران مدتی پیش او زندگی می‌کردم. دوستم قصد بازگشت به انگلستان را نداشت. ویزای دایم انگلیس نیز در پاسپورتش بود. او وقتی از تصمیم من برای خروج از ایران با خبر شد، پیشنهاد داد که با پاسپورت او به خارج بروم. من درآن موقع پيشنهادش را رد کردم. اما پس از نقل مكان به "لی‌يارى"، با او تماس گرفتم و از او خواستم توسط همان دلالی که مرا به پاکستان آورده بود، پاسپورتش را برایم بفرستد. او این کار را کرد.

احساس می‌کردم که هر آن ممکن است در خیابان پلیس پاکستان دستگیرم کند و یا از طرف مامورین جمهورى اسلامى شناسایی و ترور شوم. لذا بهتر آن دیدم كه هرچه زودتر از پاکستان خارج شوم. می‌گفتند: پلیس تو را در فرودگاه دستگیر می‌کند. من به این نتیجه رسیده بودم که دستگیری و زندانی شدن بهتر از ترور شدن در خیابان است. قاچاقچی هم به من قول داده بود که در صورت دستگیری، با دادن رشوه مرا از زندان بیرون بیاورد. با دادن مقداری پول به او، در پاسپورت دوستم که ویزای انگلیس را داشت، مهر خروج از ایران، اقامت یک ماهه در دوبی، خروج از دوبی، ورود به پاکستان و اجازه‌ی اقامت موقت پلیس پاکستان را وارد کردند. برای خرید بلیط پرواز به انگلستان، بايد به سفارت مراجعه می‌کردم و از آن‌ها نامه‌ایی می‌گرفتم که بر اساس آن نمایندگی‌ی فروش بلیط بتواند برای من بلیط صادر کند. اين كارى غیرممکن بود. باز هم آشنای بلوچم گره‌گشا شد. در همان محله‌ى "لی‌یاری" به یک مرکز فروش بلیط مراجعه کردیم و به خاطر آشنایی که او با متصديان آن جا داشت، بلیطی برای من صادر شد. به من می‌گفتند که بايد عکس پاسپورتم را عوض کنم؛ چرا که هیچ شباهتی به صاحب پاسپورت نداشتم. چون می‌دانستم تعویض عکس کارم را خراب‌تر می‌کند، تصمیم گرفتم به پاسپورت دست نزنم.

روز موعود به فرودگاه رفتم. ماموری که مسئول کنترل پاسپورت و دادن کارت ورود به هواپیما بود، پاسپورت را به خلبان هواپیمای انگلیسی تحويل داد. او هم فوراً به اتاقی رفت و پس از بیست دقیقه برگشت. ضمن عذرخواهی، پاسپورت و اجازه‌ى ورود به هواپیما را به من داد و گفت: قیافه‌ى‌تان خیلی تغییر کرده است! در جواب گفتم: دچار بیماری سرطان هستم و به دیدن پسرم می‌روم. او با ابراز تاسف، برايم آرزوی سلامتی کرد. پس از دریافت پاسپورت و کارت ورود به هواپیما، وارد سالن فرودگاه شدم. فرودگاه به خاطر حکومت نظامی، در دست نظامیان بود و چند گروه مسلح هم‌راه با چند افسر در فرودگاه می‌گشتند و پاسپورت بعضی از مسافران را دوباره کنترل می‌کردند. برای نجات از دست آن‌ها به فروشگاه فرودگاه رفتم و خود را مشغول صنایع دستی‌ى سنگی آن جا كردم. مجبور شدم خیلی چیزها بخرم: شطرنج، گلُدان، خوشه‌ى انگور و... خلاصه تا لحظه‌یى كه اعلام كردند بايد سوار هواپیما شويم، در فروشگاه ماندم. از آن‌جا مستقیم به طرف هواپیما رفتم و سوار شدم. چند دقیقه که گذشت، چند مامور وارد هواپیما شدند. یقین داشتم برای دستگیری من آمده‌اند. اما آن‌ها به سراغ فرد دیگری رفتند و او را از هواپیما بیرون بردند.

هواپیما که از جا کنده شد، مهمان‌دار آمد و سوال کرد: چه می‌نوشید؟ گفتم: ویسکی. آوردن بطری کوچک ویسکی با یخ، چندین بار تکرار شد؛ طوری که مهمان‌دار هر وقت از كنار من رد می‌شد، سوال می‌کرد: بازهم ويسكى می‌خواهيد؟ من هم جواب مثبت می‌دادم. هواپیمای ما در دوبی یک ساعت توقف داشت. من قبلاً با یکی از دوستانم که در دوبی زندگی می‌کرد تماس گرفته بودم که به فرودگاه بیاید. او هم آمده بود. و او به خانواده‌ام در انگلیس و دوستانم در پاکستان اطلاع داد که من در راه هستم. خلاصه كنم، مستِ مست به فرودگاه انگلیس رسیدم. پاسپورت دوستم را مخفی کردم و به افسر فرودگاه گفتم که: من درخواست پناهندگی سياسى دارم. یک چمدان پر از سوغات همراه داشتم. افسر پلیس درحالى كه وسايل مرا بررسی می‌كرد، گفت: خیلی مطمئن هستید که در این جا می‌مانید که این همه وسیله خریده‌اید؟! و ادامه داد: هركس فقط می‌تواند یک جعبه‌ی ده تایی سیگار همراه داشته باشد، شما چهار جعبه با خودتان آورده‌اید. گفتم: آن‌ها را ضبط کنید. جواب داد: چون تقاضای پناهندگی کرده‌اید، این اجازه را نداريم!

در فرودگاه دو نفر از دوستانم به همراه وکیل و خانواده‌ام منتظر من بودند. خیالم آسوده بود. افسر پلیس مرا به اتاقی راهنمایی کرد و پرسید: چایی دوست داريد یا قهوه؟ من فکر کردم مسخره‌ام می‌کند. به او گفتم: هرچه خودتان می‌خورید، به من هم بدهید. گفت: شما می‌خواهید بخورید، نه من! خلاصه بعد از یکی دو سوال ديگر گفت: ماشین قهوه و چای آن جاست. هرکدام را خواستید انتخاب کنید. ذهنیت من از پلیس، همان ذهنیتى بود كه در ایران داشتم؛ آزار و اذیت و توهین. پس از ده دقیقه، یکی از دوستانم همراه با وکیل به درون آن اتاق آمدند. پس از پُر کردن فرمی، مرا همراه خود بیرون بردند و من پس از یک سال به خانواده‌ام پیوستم. بلافاصله دست به كار شدم كه امكان سفر پسرم دانش را به انگلستان فراهم كنم. با دفتر ملل متحد در لندن تماس گرفتم و از طريق آن‌ها و همكارى بنياد پزشكى (Foundation Medical) انگلستان پس از چهارماه دانش به انگلستان آمد و به جمع خانواده پيوست.

همان‪طور که گفتم با قرار وثیقه از زندان آزاد شده بودم و پرونده‌ام باز بود. یک ‌سال پس از خروجم، رژیم با اطلاع از این موضوع، خانه مسکونی‌ام را که حاصل ٣٠ سال کارم بود و آن را با وام و فروش وسایل منزل خریده بودم، ضبط کرد و به دادگاه انقلاب سپرد. اکنون هر طبقه خانه‌ام را به یک سپاهی داده‌اند.

پس از اسکان در لندن، با اتكا به صحبت‌هایی که با تعدادی از پناهندگان در کراچی داشتیم، انجمن کارگران پناهنده و مهاجر را در خارج از کشور سازماندهی کردیم. با ایجاد تشکل دیگری در آلمان به نام جنبش دفاع از حقوق سندیکایی کارگران ایران این دو تشکل در هم ادغام شدند و انجمن کارگران پناهنده و مهاجر با نشریه‌ای به نام کارگر تبعیدی به وجود آمد(١١). اکثر کارگران پناهنده به كشورهاى اروپايى و آمريكایى، به ما پیوستند. اساس‪نامه‌ى انجمن ورود روشن‌فکر را به جمع ما ممنوع می‌کرد. بنا بر اساس‪نامه‌ى انجمن فقط کسانی که دو سال در ایران کارگر بودند و یا در خارج از كشور با فروش نیروی کار خود امرار معاش می‌کردند می‌توانستند به عضویت این نهاد درآیند. شعار اولیه ما "زنده باد تشکلات مستقل کارگری" بود. اهداف ما حمایت و پشتیبانی از مبارزات و خواسته‌های کارگران ایران، رساندن صدای آن‌ها به کارگران جهان و جلب حمایت‌های بین‌المللی کارگری از خواسته‌های آن‌ها، شرکت در مبارزات کارگران کشورهای میزبان، ایجاد صندوق همیاری کارگری، ترجمه‌ی تجربیات مکتوب جنبش کارگری جهان، انتقال آن‌ها به ایران، برگزاری کنفرانس‌ها و جلسات کارگری در کشورهای مختلف برای آشنا کردن سایر کارگران نسبت به موقعیت کارگران ایران بود. در اکثر کشورها شعباتی دایر کردیم. در این چند سال فعالیت، حمایت بسیاری از اتحادیههای کارگری جهان را در پشتیبانی از خواسته‌ها و مبارزات کارگران در ایران به دست آورده‌ایم و جنبش کارگری ایران را که براى کارگران سایر کشورها ناشناخته بود، به آن‌ها شناسانده‌ایم. در چند سال اول مورد بی‌مهری بعضی از احزاب و سازمان‌هاى چپ ايرانى در خارج از كشور بوديم. آن‌ها ما را ناسیونالیست، رفرمیست، عقب مانده و جهان سومی قلمداد می‌کردند. به مرور زمان، اکثر آن‌ها تشکل‌هایی در حمایت از کارگران ایران به راه انداختند و شعار "زنده باد تشکل مستقل کارگری" را که قبلاً عقب مانده قلمداد می‌کردند، سرلوحه‌ى کار خود قرار دادند.

در سال ١٩٩٨(١٣٧٧) به خاطر اختلافات نظری و هم چنین جدا شدن کارگران متشکل در احزاب چپ از جمع ما، تصمیم گرفتیم تشکل دیگری به وجود آوريم. اواخر سال ١٩٩٩( ١٣٧٨) تعداد زيادى از فعالین جنبش کارگری ایران در خارج از کشور در کنفرانسی در لندن گرد آمدند. در طی سه روز کنفرانس تشکل بنیاد کار سامان داده شد. در این تشکل فراگرایشی، دیگر ممنوعیتی برای عضویت وجود نداشت و تمامی فعالین جنبش کارگری ایران می‌توانستند در این حرکت سهیم باشند. در کنار آن، همراه با جمعی از فعالین کارگری در اتحاد بین‌المللی در حمایت از کارگران در ایران فعالیت خود را شروع کردم. طی این چند سال تا حدودى موفق شده‌ايم كه حمایت جنبش کارگری کشورهای اروپا و آمریکای شمالی را از کارگران ایران، جلب كنيم. در رابطه با کشتار چهار کارگر در خاتون‌آباد، دستگیری کارگران شهرستان سقز به خاطر راه‌پیمایی‌شان در اول ماه مه 1383، اعلام تشکل سندیکایی کارگران شرکت واحد و ضرب وشتم کارگران مبارز توسط افراد "شوراهای اسلامی کار"، "خانه کارگر" و قوای نظامی و اعلام اعتصاب آن‌ها، این پشتیبانی جهانی به اوج خود رسید. با فعالیت تمامی فعالین جنبش کارگری و حمایت نهادهای کارگری در سطح جهان و اعلام یک روز حمایت از جنبش کارگری ایران از طرف تمامی نهادهای بین‌المللی کارگری - به موازات حرکت خانواده‌ی کارگران در داخل کشور- رژیم ناچار به عقب نشینی‌هایی شد. گرچه فعالین کارگری سقز و منصور اسانلو و سایر فعالین کارگری شرکت واحد موقتاً از زندان آزاد شده اند، اما شمشیر "عدل اسلامی" را هنوز بالاى سر دارند و چشم انتظار تشكيل دادگاه هستند.

من در حد توان ناچیز خود در این دوران زندگی اجباری در تبعید برای رفع نابرابری‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی موجود در جامعه ایران فعالیت‌هایی را با سایر فعالین کارگری به پیش برده‌ام. امیدوارم روزی با رفع تمامی این نارسایی‌ها و با احساس امنیت جانی بتوانم در کنار یاران خود در ایران برای تحقق خواسته‌های نهایی کارگران تلاش کنم. به قول اقبال لاهوری "ما زنده به آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما، عدم ماست". در انتها می‌خواهم به موضوعى اشاره كنم كه برايم جنبه‌ى حياتى داشته است.

من در سن ١٨سالگی با همسرم جهان عباسی آشنا شدم. پيش از رفتن به سربازى به عقد هم درآمديم. پس از بازگشت از سربازى زندگی مشترک‌مان را شروع كرديم. وقتى به تهران منتقل شدم با داشتن سه فرزند، صبح‌ها ساعت یک ربع به پنج برای رفتن به کار، خانه را ترك می‌كردم. پس از پایان کار مستقیماً به کلاس شبانه‌ى خوارزمی می‌رفتم و ساعت ده شب به منزل می‌آمدم. با انتخاب شدن به عنوان نماینده‌ی كارگران و فعالیت سنديكايى و سیاسی، دیدار با همسر و فرزندانم کم‌تر شده بود. بعد با داشتن چهار فرزند کوچک در سال ٥٣ به زندان رفتم و پس از آزادی به دنبال فعالیت‌های کارگری، بيشتر وقتم را در خارج از خانه می‌گذراندم. با اضافه شدن سه فرزند دیگر به جمع ما، مسئولیت همسرم به مراتب بیش‌تر شد. بعد هم دستگیر شدم و با داشتن هفت فرزند به زندان جمهوری اسلامی رفتم. در زندان "عاری از مهر" هفته‌یی دو روز همسرم بچه‌ها را به دیدن من می‌آورد و مسئولیت سنگین خانواده به عهده‌ى او بود. ما در تهران هیچ قوم و خويشى نداشتیم.

 می‌خواهم بگویم كه من فعالیت‌های خود را مدیونِ از خودگذشتگی همسرم جهان می‌دانم. می‌خواهم بگویم که بدون وجود او من قدرت پیش‌برد مبارزه و استقامت در برابر ناملایمات را نداشتم. می‌خواهم بگویم هستی من در گرو از خودگذشتگی و پذیرش تمامی ناملایمات زندگی و مسئولیت فرزندان از طرف او بوده است و بس. من همه‌ى زندگی تا به امروزم را به او مدیونم.

لندن، اكتبر ٢٠٠٧

 

پانویس‌ها:

 

١- این رویداد را آغاز اعتصاب کارکنان پالایشگاه نفت تهران دانسته‌اند. نگاه کنید به ﮬ. موحد، دو سال آخر؛ رفرم تا ... انقلاب، امیر کبیر، تهران،١٣٦٣، ص ١٧٢.

2- قطع‪نامه‌ی شماره ١ كارگران پالايشگاه آبادان، پيشتاز، نشريه‌ى كارگران پيشرو صنعت نفت، شماره‌ی ؟ ص ١٠.

3- اعتصاب کارگران و کارمندان پالایشگاه آبادان درعین حال هدف پیوستن به ٣٠ هزار کارگر اعتصابی نفت در تهران، گچساران، آغاجاری و اهواز را دنبال مى‌كرد و این به منزله‌ى آغاز هم‌بستگی سراسری نفت‌گران بود. نگاه کنید به ﮬ. موحد، دو سال آخر؛ رفرم یا ... انقلاب، امیرکبیر تهران ... ١٣٦٣ صفحه ١٨٥

4- باقر عاقلى، روزشمار تاريخ ايران (جلد دوم)، نشر گفتار، ١٣٧٩، ص ٣٧٨ و ٣٧٩.

5- روزنامه اطلاعات، ١٢ ارديبهشت ١٣٥٨.

6- روزنامه اطلاعات ٢٥ فروردين ١٣٥٩.

7- کار، ارگان سازمان چریکهای فدایی خلق ایران (اقلیت)، سال سوم، شماره ١٤٤، چهارشنبه ٣٠ دی١٣٦٠، صفحه ١

8- روزنامه‌ی کار و کارگر، شماره‌ی ٣٢٢٥، چهارشنبه ١٠ بهمن، ٣٠ ژانویه ٢٠٠٢

9- چند و چون اين رويداد هنوز معلوم نيست. روزنامه‌ها‌ى پاكستانى Dawn  و Star خبر مى‌دهند كه در جريان حمله‌ى تروريست‌هاى جمهورى اسلامى به يكى از خانه‌هاى مجاهدين در كويته و كراچى، سه نفر از پناهندگان ايرانى جان خود را از دست داده‌اند (8 و 9 ژوئیه ١٩٨٧). خبرگزاری فرانسه نيز گزارش مى‌دهد: «پلیس پاکستان اعلام کرد که ... دو حمله به مخالفین رژیم ایران در پاکستان ٣ کشته و ١٨ مجروح در کویته و کراچی به جا گذاشته است. حمله‌ها با موشک انداز آر.پی.جی، نارنجک و اسلحه‌های اتوماتیک به ٥ خانه، که پناه‌گاه ایرانیان ضد خمینی بود، بین ساعت ٤ و ٥ صبح به وقت محلی صورت گرفت. یکی از خانه‌های هدف قرار گرفته، در جنوب کراچی به کلی منهدم شده است (به نقل از شورا، ماهنامه شورای ملی مقاومت ایران، شماره٣٣ و ٣٤، تیر و مرداد ١٣٦٦. صداى جمهورى اسلامى ايران در ١٩ تير (10 ژوييه ١٩٨٧) خبر داد که: «بر اساس گزارش‌هاى رسيده از خبرگزارى‌ها، در بامداد روز چهارشنبه‌ى گذشته، مقرهاى تشكيلاتى منافقين در شهرهاى كراچى و كويته‌ى پاكستان مورد حمله‌ى عده‌یى ناشناس واقع شد و بنا بر اظهار علنى و اعترافات ضمنى سازمان منافقين، شدت حمله و ضربات وارده به طورى سهمگين و گسترده بوده است كه كليه‌ی مقرهاى مورد هجوم تخريب شده است. آمار كشته و زخمى‌هاى منافقين بيش از صد تن برآورد می‌شود». به نوشته‌ی روزنامه پاکستانی شرق در ٢ مرداد ١٣٦٦(٢٤ ژوییه 1987): «٥ نفر از ایرانیانی که در حمله به مخالفان ایران شرکت داشتند، پس از اعتراف به جرم خود در دادگاه به زندان منطقه‌یی فرستاده شدند. اعترافات همه‌ی آنان یکسان بود. آن‌ها سه ماه پیش با گذرنامه‌ی جعلی‌ى افغانی به کویته آمده و خانه‌یی در آن جا اجاره کرده بودند. نام عملیاتی که این گروه به آن مبادرت کرد، "جنگ علیه منافقین" بوده است. (شورا، پيشين گفته)

10- روزنامه‌ی کیهان تهران در ٢١شهریور١٣٦٦(١٢سپتامبر ١٩٨٧) زير عنوان "پاکستان ایرانیان فراری را اخراج می‌کند"، می‌نويسد: «"نسیم احمد اهیر" وزیر کشور پاکستان روز پنج شنبه در مجلس این کشور اعلام کرد تمام ایرانی‌ها و سایر خارجیانی که به طور غیرقانونی وارد پاکستان شده‌اند، اخراج خواهند شد...».

11- نخستین شماره‌ی کارگر تبعیدی ارگان جنبش دفاع از حقوق سندیکایی کارگران ایران در مرداد ماه ١٣٦٧ انتشار يافت. اين نشريه نزديك به ده سال و در ٣٨ شماره تا آبان ١٣٧٦منتشر مى‌شد.

 

                                                                                                                                   

info@degarguny.com